
|
بسمه تعالی
میگفتند جوانی عاشق شده بود.زندگی اش را پدرش تامین میکرد و هنوز گرم و سرد دنیا را نچشیده بود.پدرش را میدید که راجع به این مسائل خیلی بی تفاوت است.فکر میکرد که عقل پدرش نمیرسد و اصلا پدرش درک ندارد.میگفت : چرا پدرم عشق را نمی فهمد؟ عاشقی را نمی فهمد؟ روزی پدرش را به ملامت کشید و از آن عوالم عشق خودش چیزی با او در میان گذاشت.گفت: جان پدر! تو جلوه ی خوبان ندیده ای روی ماه و چون زلف پریشان ندیده ای ننشسته ای به گوشه ای از درد عاشقی آن دم ز در رسیدن جانان ندیده ای
خیال میکرد پدرش این چیزها را نمی فهمد و ندیده.پدرش گفت:
جان پسر! تو سفره ی بی نان ندیده ای جنگ عیال و گریه ی طفلان ندیده ای ننشسته ای به گوشه ای از درد قرض خوار آنگه ز در رسیدن مهمان ندیده ای
کتاب اسلام و نیاز های زمان ((شهید مرتضی مطهری))
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||