
|
کلا ماه رمضون برام یه چیزه شیرینی محسوب میشه! چیزی که وقتی یادش می افتم کلی خاطره تو ذهنم شروع میکنه به حرکت کردن و می افتن تو ریل قطار!حتما هم این خاطره ها نباید اتفاق خاصی باشن.حال و هوای سحر!ضعف های دم افطار!هر چیزی که توی ماه رمضون اتفاق می افته و از خود همین ماه نشعت میگیره برام عالیه...! پ.ن:خوبیه ماه رمضون امسال به اینه که بعد از سحر خیالت راحته که تا هر وقت که دلت میخواد میخوابی!مجبور نیستی که یه ساعت بعدش بلند شی و بری مدرسه! پ.ن:چون پست قبل تازه پست شده است کامنتینگ این پست بسته میباشد!به پست قبل مراجعه فرمایید!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط نرگس
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
از تيم تحقيقاتي زميني به کنفدراسیون راه شیری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
سرنوشت:این پست الهام گرفته شده از محیائه! بعد از خرید خسته و کوفته میری روی یه صندلی کنار یه مغازه ذرت مکزیکی فروشی و آب طالبی فروشی میشینی که یه چی بخوری!بعد که خوردی با همراهت که فهمیه باشه راه می افتی بری سوار تاکسی بشی که تشریف ببری خونه!بعد توی تاکسی نشستی که اس ام اس میاد برات!میبینی از طرف محیائه!دقیقا اینو نوشته:حالا با فهمیه میری هفت حوض با شال طوسی ذرت مکزیکی میخوری!؟؟؟ مغزت هنگ میکنه! این بشر که مدت هاست میخوایم قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم امروز نکرده وقتی منو دیده بیاد جلو! آخه من چی بگم بش؟شما بودین چیکارش میکردین؟
همین دوست عالیه بنده که حالا مونده که من گل واژه نثارش کنم شخصا بنده رو به یه بازی دعوت کرده!باید عادت های نامتناسبی که توی زندگیت رو دارا هستی بگی!میگم خب: *نمیدونم این عادتم جزوه خوبی هاست یا بدی ها!ولی در کل هست دیگه!دوستام برام خیلی مهمن!بیشتر از اون چیزی که بتونید فکرشو بکنید!خیلی جاها بوده که برای اینکه اونا راحت باشن خودم توی بد دردسری افتادم!من عاشق دوستامم! *بیش از حد به یه چیزی فکر میکنم!اونقدر بهش فکر میکنم که داغون میشم!اونقدر که حتی زاوایای خوب اون قضیه هم دیوونم میکنه! *خدا رحمت کنه اون کسی که میگفت آخرین قاشق غذا که رفت بالا پلکا میاد پایین!عادتمه دیگه!نمیشه ترکش کرد!ناهار رو که خوردم اگه نخوابم تا شب سردرد دارم حتی اگه شده برای یه ربع!کلا شبیه یک خرس نازتپل و مامانی میباشم *بدترین عادتمم اینه که صبح تا ۱۰ بیشتر نمیتونم بخوابم.یعنی تو فکرشو بکن اگه من ساعت ۵ صبح هم خوابیده باشم دیگه نهایت خوابم تا ساعت ۳۰/۹ میباشد!من آرزو به دل شدم!که یه روز لااقل تو تابستون تا ۱۲بخوابم!نمیتوانم! * حاضر نیسم شرایط روحی و روانی و کلا زندگیمو به خاطر درس دچار اختلال کنم!اگه ببینم یه شب واقعا نمیتونم درس بخونم!یعنی انگیزشو ندارم و اگه بخوام یه خط بخونم کلافه میشم ....نمیخونم!فوقش قراره فردا امتحان داشته باشم و از ۱۰ نمره بشم ۲!خب بشم!فدای سرم!البته اگرم بخوام بخونم هم خوب میخونم ها! *خیلی زود اعتماد میکنم!فکر میکنم همه مثل خودمن و هیچ شیله پیله ای ندارن!اما نیستن!با اینکه اینو میدونم هم باز هر جا با هر کسی که آشنا میشم نهایت اطمینان رو بهش دارم! دیگه یادم نمیاد!اصلا من هرچی عادت دارم خوبن!اینا رو هم کلی فک کردم که یادم اومد وگرنه من عادت بد ندارم که! آخر سرم دو تا نکته میمونه! محیا میگفت اینو بنویس که((سر سیاست فوری عصبانی میشی و برات کسی مهم نیست!))البته به نظر خودم اصلا اینجوری نیست!من فقط میخوام با دلیل و منطق حرفم رو برای طرفم اثبات کنم.حالا فرقی نمیکنه اون شخص کی باشه!ضمنا حرف های غیر منطقی و مضحک هم شدیدا شاکیم میکنه!به نظرم کسی که میخواد بحث کنه با دلیل و منبع باید حرف بزنه نه حرف های مسخره و خاله زنکانه ای که طرفدارهای موسوی میزدن دومین نکته هم این بود که اون روز رفته بودم خونه ی رکسانا اینا!بعد داشتم دفتر خاطراتشو میخوندم دیدم درباره ی دوستاش نوشته!درباره ی من دقیقا اینو نوشته بود:نرگس که خیلی ماهه!یعنی خره! خیلی سادس!من عاشقشمم!میدونم که توی دوستام واقعا صلاحمو میخواد!من بسیار دوستش میدارم! مرده بودم از خنده!گفتم این رکسانا چقدر نست به من لطف داره! پ.ن:این پستمو دوست دارم!شما هم دوسش داشته باشید! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
عیدتون مبارک! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
توپ هایی که دریافت نشد چرخیدن هایی که اشتباه انجام شد اسبک هایی که خورد تو تور سرویس هایی که رد نشد پاس هایی که به طرف نرسید همش برای من بود...!امروز گند زدم!چم بود؟نمیدونم! البته... ساییده شدن زانو برگشتن انگشتام خوردن توپ تو صورتم عضلات گرفتگی دست درد پا درد رگ پا گرفتن اینا هم همش برای من بود!کلا فعلا زندم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||