تبليغاتX

   
 

توی یه هفته میری سه تا فیلم در حال اکران رو میبینی!سه تا فیلمی که قبلش اظهار نظرات مختلفی رو دربارش شنیده بودی!

مثلا درباره ی الی...!برادرت میگه معمولیه!دختر عمت میگه محشره! خرس قهوه ای میگه بی معنا تموم شد و منتظر قسمت دومش بودم!

منم با یه تفکری در هم رفتم و فیلم رو دیدم!و واقعا هر کی ازم دربارش پرسید نتونستم اونجور با عقیده ی ثابت دربارش نظر بدم!من دچار تزلزل ثبات عقیده شدم! در کل بد نبود!خوب بود!


پ.ن:امشب شب مهتابه در حد یه فاجعه بود!پیشنهاد میکنم اصلا سمتشم نرید!

 تیر هم تموم شد!مردادتون مبارک!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
 

وقتی کارتون فوتبالیست ها رو نگاه میکنی اشک تو چشمات جمع میشه!

وقتی برنامه ی رنگین کمان رو میبینی یاده اولین سریش که مجریش خاله زیبا بود با اون عروسک دوست داشتنی چرا و اون شعر هاش می افتی!

وقتی آلبوم رو نگاه میکنی میبنی که یه زمانی پسر خاله و دختر خاله همه بچه بودن و تو هر روزتو با اونا میگذروندی!اما الان چی؟خیلی از هم دور شدیم!

وقتی از جلوی مدرسه ی ابتدایی رد میشی یادت می افته که خودتم یه روز مقنعه چونه دار سفید با تور های دوخته شده و یه گل زرد که نشون میداد برای چه کلاسی هستی سرت میکردی و چقدر عالی بودی!

نمیدونم چرا ولی همیشه عاشق آرشیو محیا بودم!مهم ترین نوستالوژی که برام اتفاق می افته خوندن آرشیو وبلاگ محیائه!با خوندنش گریم میگیره!احساس میکنم منم جزئئ از این نوشته ها بودم!

گذشته ی من بهترین بخش زندگیمه!

پ.ن:یکی دیگه از بهترین یادآوری گذشتم کارتون کلاه قرمزیه!اون محشر بود!مخصوصا اون صحنه ی گل پرتاب کردن آقای مجری!

پ.ن: این عکس یادم میندازه که من از اینجاها شروع کردم و الان رسیدم به فیزیک ۳!

پ.ن:هیچ چیز شیرین تر از یاد آوری گذشته نیست!حتی اگه اونقدر تلخ باشه که مجبور بشم گریه کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

 

سر نوشت:دیگه پست پروندن های بلاگفا برام عادی شده...!!!

من الان انسانی هستم که از همه لحاظ به شدت در رنج و کمبود هستم!

هم از نظر جسمی!هم ازنظر روحی!هم از نظر....؟؟؟از همین دو نظر فعلا!!

از خونه ی عمه جان تصمیم گرفته شد که برویم پارک طالقانی و رفتیم!اما کفش های با پاشنه ی ۵ سانت یه کم برای والیبال بازی کردن مناسب نبود!بنابر این کفش عمه خانم رو پوشیدیم!ولی خب یه کم!!!!کفشش تنگ بود برام!جفت پاهام تاول هایی زده در حد بنزبعد دیگه این دو تا کفشا رو گرفته بودم دستم داشتم تپه های داوودیه رو میرفتم بالا که این پام برای اون پام جفت پا گرفت و بنده با مغز رفتم تو درخت های سرسبز پارک...!!!

دیدین یکی میخواد ضایع نشه خودشم میخنده؟؟؟من اون آدم بودم!

اون تاول ها رنج جسمی بود!اون خوردن زمین رنج روحی !آخه مخلوقات زیادی اونجا سیت دان بودن!

پ.ن:خنده داره!تصمیم داشته باشی بری درباره ی الی ببینی بعد از سالن شماره ی نمیدونم چنده سینما آزادی که خروس جنگی نشون میده سر در بیاری!!!خوچم نیمد!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
 

عیدتون مبارک!

رو هر چی حساس باشی بدتر گلوتو میگیره و فشار میده!هی میخوام از این تابستون خیلی لذت ببرم اما فکر چیزایی که بعد از تابستون قراره اتفاق بیفته داره خرابش میکنه!از الان فکر کنکور عین خوره افتاده به جونم!التبه افتاده بود به جونم!حتی من کلاسای تابستونی مدرسه رو هم نرفتم که این سه ماه لا اقل اعصابم آروم بشه ولی باز داغون بودم!دیروز با یه دوستی چت میکردم!اونقدر امیدوارم کرد و بهم روحیه داد که کاملا از این رو به اون رو شدم!احساس میکردم که وظیفمه که این تابستون هم بشینم و درس بخونم و من که این کارو نمیکنم کوتاهی کردم و عذاب وجدان گرفته بودم!اما روشن شد برام که این وظیفه نیست!شاید یه پیشرویه!پیشروی بهتر برای خودم!بهتره که انجامش بدم ولی اگرم نخواستم!نتونستم!نشد یا هر چیزه دیگه ای با خودم کلنجار نرم!از حال باید لذت ببرم!این زمان حاله که آینده رو میسازه!از امروز شاید با یه شوق و علاقه ی بیشتری و کاملا اختیاری درسای دوم رو مرور کنم!البته به طوری که احساس کنم اینم یه تفریحه مخصوص تابستونمه!

  • امروز نفیسه و احمد اینجا بودن.بعد ظهر همه خواب بودن!گوشی نفیسه و احمد توی اتاق من بود!بعد یهو با صدای زنگ گوشی پریدم یهو!فهیمه(خواهر نفیسه و البته قبلش دوست من) به گوشی نفیس زنگ میزد!بعد من چون خیلی خواب بودم سایلنتش کردم خوابیدم!چند ثانیه بعد گوشی احمد زنگ خورد!باز فهیمه بود!اونم سایلنت کردم خوابیدم!دوباره چند ثانیه بعد گوشی نفیسه زنگ خورد دوباره!باز فهیم بود و باز من سایلنتش کردم!چند ثانیه بعد ترش خونمون زنگ خورد!که اونم رفت رو انسرینگ!چند ثانیه بعدش گوشی من زنگ خورد!دیدیم فهیمس!گفتم نه این ول کن نیست!برداشتم میگم بله!میگه سلام و اینا نفیسه اینا اونجان؟؟؟!میگم آره!میگه خوابن؟میگم خب تو که میبینی برنمیدارن خوابن دیگه!سرویس نکن که...!!!

 

  • چند وقت پیش ها!اون موقع که کنعان اکران شد بود با احمد و نفیسه و فهمیه رفتیم سینما!بعد نمیدونم کلا اون شب چم بود؟دلم بدجور گرفته بود!حال و حوصله نداشتم!فرداش امتحان ریاضی داشتم که هچی نخونده بودم!فهیمه یه حرفی زده بود که یه کم ناراحتم کرده بود!اصلا کلا بی حس بودم بعد این فیلم اصلا غمگین نبود ها!یعنی از دریغ از یه کم گریه دار بودن!ولی فضای فیلم یه کم دلگیر بود!یعنی خف بود!اون وسطای فیلم من همین جور اشک میریختم!یهو فهیمه اومد یه چی بگه بهم دید من دارم گریه میکنم سکته کرده بود!میگه بابا خب نرگس!تو چت شد؟من شوخی کردم؟میگم هیچی بابا برای فیلمه!میگفت غلط کردی این کجاش گریه داره!خودمم میدونستم به خاطر فیلم نیست!کلا کلی عذاب وجدان گرفته بود!بعد دیروز سی دی کنعان رو گرفته بودم میدیدم با اینکه خیلی سرحال بودم بازم گریم گرفت!همین جور اشک میریختم!بعد خندم گرفته بود وقتی یاد اون حرکات فهیمه می افتادم که ناراحت شده بود!بعد فهمیدم که واقعا به خاطر فیلم بود ولی واقعاچرا من به خاطر این فیلم که اصلا گریه دار نبود گریه میکنم؟جای سوال داره برام!کنعان کلا برام خاطره انگیزه!

بعده N قرن اومدم پست طولانی بنویسم! چه چرت و پرت شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
 

علیرضا(پسر داییم) کلاس سومه!بعد برگشته میگه:نرگس یه پسره تو مدرسمون هست دوست منه بعد همه رو میگیره میزنه!حتی ناظممون رو هم زده یه بار.

میگم:دروغ میگی!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه:به جهنم اصلا باور نکن!

پ.ن:گفتن از دهم کلاسای فیزیک ۳ و ریاضی ۳ شروع میشه!اجباری باید بیاین!منم که صد در صد میخوام برم!رد خور نداره!من تابستون نرم مدرسه کی برم؟دلتنگیشو چیکار کنم!برای بوی خوش مدرسه چه راهی پیدا کنم؟

پ.ن:از تو میپرسم؟از تابستان لذت بخش تر در دنیا چیزی وجود دارد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
 

آقاي موسوي سلام.
به عنوان فرزند و خواهر شهيد مي خواهم چيزي را به خدمتتان عرض كنم. آقاي موسوي من به تو راي دادم. ولي اين درست نيست كه راي من گلوله شود براي براندازي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و همين طور گلوله شود به سوي مساجد شهرم.
اكنون كه تو را عين بني صدر يافتم رايم را كه به تو داده بودم پس مي گيرم و آنرا با شاخه گلي از مهرباني تقديم احمدي نژاد مهربان اين ياور مظلومان و حامي مقام معظم رهبري مي كنم.تو با فريب راي مرا و امثال مرا در دانشگاه براي خودت دزديدي و حالا با آن گلوله درست كردي براي دريدن قلب جوانان وطنم !

فرزند یک شهید

این نوشته  یکی از کاربران خبرگزاری فارس است!قضاوت با خودتان...!

پ.ن:تابستان است!پست هایم زیاد میشود کم کم!امیدوار باشید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


 
یه جمع دوستانه