
|
بسمه تعالی سرنوشت:توی هر وبلاگی که میرم اونجور که باید بوی عید نمیزنه تو دماغم!بی ذوق نباشید لطفا دوستان! چقدر حس خوبیه! عیده! بوی گل میاد!(در پیرو این مسئله معلم هندسه میگه چرا نمیتونید خوب هندسه بخونید برای دوشنبه که امتحانتونو خوب بدین؟میگم خانم بوی عید میزنه تو دماغمون نمیشه درس بخونیم پ.ن:چرا هیچ صدایی نمیاد؟چهارشنبه سوری هم از مد افتاد!والله! نمیدونم!الان دو ساعته نشستم پای کیبورد فک میکنم که چی بنویسم که نشون بدم از اومدن بهار.عید.فروردین و البته تعطیل شدن و مدرسه ها بیش از حد ذوق دارم!!!کلا من رسم ها و سنت ها رو بسیار دوست میدارم. دیگه همین...!!!عید هیچ جا نمیریم!(البته من به هیچ وجه دوست ندارم بریم!)میشینیم خونه تخمه میخوریم و مردان آهنین میبینیم! پ.ن:این عکسه کاملا بوی عید رو میده!نه؟ پ.ن:ماهی هم هنوز نخریدیم!میخریم! پ.ن:سال خوبی رو برای همتون آرزو میکنم! پ.ن:هشتاد و هشتتون مبارک باشه!دعا برام فراموش نشه! پ.ن:ضمنا...این آخرین پست بود!تا سال دیگه نمیخوام بنویسم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
مشخصه که من برای رسیدن عید کلی ذوق دارم؟؟ مشخصه که من شنبه امتحان ادبیات دارم و لاشو باز نکردم؟؟ مشخصه که من الان خیلی خستم؟؟ جدا مشخصه که من دلم برای خیلی ها تنگ شده!؟؟حتی اونایی که هرروز میبینمشون؟؟ مشخصه که وبلاگنویسی برام تکراری شده؟؟؟ خدایی مشخصه که من خیلی خوابم میاد؟؟ نه واقعا مشخصه که من واقعا چمه؟؟ برای شما رو نمیدونم تاره یا سیاه سفید ولی برای خودم کاملا مشخص و واضحه با روشنایی بالا!
پ.ن:دیدین بعضی ها برای حفظ کردن یه چیزایی که سخت حفظ میشن یه رمزی یا یه مدلی یا هر چیزی در نظر میگیرن تا حفظ بشن!مثلا حروف رو میذارن کنار هم!یا براش یه نشونه ای میذارن؟منم دم عید که میشه برای خودم رسم و رسوم میذارم!جدا میگم اگه اون رسم هایی رو که خودم اختراع کردم انجام نشه عید بهم نمیچسبه!مثلا چند روز قبل از عید باید بریم امامزاده صالح!انگار اون موقع اون حوالی!توی امامزاده و اون دور و برا بوی عید میاد!یا برای خرید وسایل سفره ی هفت سین همیشه من و بابام یکی دو روز قبل از سال تحویل باید بریم یه جایی که هر سال میریم و کلی چیز میز میخریم!اما بر خلاف بقیه ی روزا که از پاساژ و مغازه خرید میکردیم اون روز اون محله پره از بساط هایی که همه ی جنساشون بوی عید میده!یا مثلا تقریبا بیست.بیست و یکم میرم کلی مجله ی ویژه نامه ی عید میخرم و از خوندن مطالبی که همش در رابطه با عید و سال جدیده حال میکنم!خیلی دوست دارم که میبینم همه توی حال و هوای عیدن!همه بوی تازگی میدن! پ.ن:۱۵ اسفند تولده بابامه!نفسم تولدت مبارک! پ.ن:از زمستون که خیری ندیدیم!ببینیم بهار چیکارس؟ پ.ن:حال شما خوبه؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
هر سال نزدیک عید که میشه از خودم بی خود میشم!دنبال یه نرگسه جدیدم!یه زندگی جدیدی! بعد دیگه توی این یه ماه اسفند حوصله ی زندگی ندارم! دلم میخواد بخوابم! بخوابم! بخوابم! کاش زندگی مثل قبل ترها شیرین میشد! عید ۸۵ برام خیلی شیرین بود! اولین سال وبلاگنویسی برام خیلی شیرین بود! سوم راهنمایی برام خیلی شیرین بود! اولین تجربه ی صحبت کردنم با دوستای اینترنتی خیلی شیرین بود! بچه تر که بودم شیرین تر بودم!الان به ترشی میزنم تقریبا! پ.ن:به خودم قول دادم از عید به بعد همه چیز رو شیرین تجربه کنم!حتی لیمو ترش رو..!!! پ.ن:این عید همون شنبه ایه که هر دفعه قولشو به خودمون میدیم ها!از شنبه حتما این کارو انجام میدم...!!!شاید این شنبه بیاید!...شاید!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||