
|
بسمه تعالی
سرنوشت:امروز بازی بدون افشین غیر قابل تصور و غیر قابل دیدنه! بازی رو نمیبینم! نیمکت بدون افشین خیلی زشته! منتظر پارازیت و دوربین خبرساز و نود هم نمی مونم!چیزی برای دیدن نداره! در نامه افشين قطبي آمده است: استحضار دارند اينجانب سيد افشين قطبي با عشق خدمت و با قلبي مملو از علاقه به هواداران و طرفداران تيم فوتبال پرسپوليس عليرغم گرفتاريهاي بسيار به دعوت مسئولين باشگاه پرسپوليس آري گفته و مجددا با اميد استفاده از همكاري صميمانه كادر فني جديد و در خدمت داشتن ستارگان فوتبال ايران، فعاليت خود را شروع كردم.
از در اومدم تو! احمد میگه افشین قطبی رفته دبی! میگم خب! میگه استعفا داده! میگم خفه شو! میگم به جونه نرگس! میام خبرگزاری فارس! باور میکنم! کپ میکنم! تو شوکم! گریه میکنم! کاش از اولش نمی اومدی افشین!!! کاش اسطوره میموندی افشین! کاش امپراطور میموندی افشین! کاش با خودت این کارو نمیکردی!!! پس دل شیر چی شد؟ آرزوی این که یه روز از نزدیک ببینمت رو باید فراموش کنم! چه نقشه ها که نداشتم! اصلا حالم خوب نیست! اصلا! حوصله ی هیچ کس رو ندارم! افشین....!!!مواظب خودت باش!دلم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی برات تنگ میشه!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
نمیدونم! یا من اطلاعاتم بسیار فراوانه یا دیگران ذره ای اطلاع از جامعه ای که درش زندگی میکنند ندارند!شایدم نیمخواهند داشته باشند! از روزی که غزاله از معلم ادبیاتمون پرسید حداد عادل برای چه قرنیه!!!؟؟؟برام وجود همچین کسایی اثبات شده ولی بازم توی یه همچنی شرایطی نمیتونم درک کنم! بازم یکی مثل غزاله پیدا شده و مگیه کردان کیه و برای چی استیضاح شده!؟؟؟ باز من سعی میکنم سکوت کنم تا اعصابم بیشتر از این داغون نشه! هنرمندی تا چه حد آخه؟؟!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
چه جالبه که از سایت مدرسه وبلاگتو آپ کنی! من الان در جوار معلم فیزیک و ادبیاتم دارم آپ مینمایم! چه افتخاری! پ.ن:فعلا روزهای خوبی رو سپری میکنیم!البته دلم برای بعضی ها خیلی تنگ شده!! پ.ن:همین جوری دلم میخواست از اینجا یه چی بنویسم! پ.ن:زنگ خورد!شیمی داریم!هنوز نمیدونم میخواد چه فاجعه ای رخ بده! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی یه وقتایی هست که از خودت بدت میاد! یه وقتایی هست که تصمیم میگیری یکی دیگه باشی ولی نمیشه! اصلا تو اونی هستی که از بچگی بودی!تو فقط فکر میکنی حالا که توی این سن هستی تغییر کردی ولی اشتباه میکنی!هیچ تغییری نکردی!تو همونی هستی که قبلا بودی!و فکر کنم دیگه نتونی تغییر بکنی! تو دیگه نمیتونی لحن حرف زدنت! طرز تفکرت! طرز راه رفتنت! خندیدنت! و خیلی چیزهای دیگه رو تغییر بدی! مگر اینکه اراده ی خیلی قوی داشته باشی!نه توی این مورد ها!توی عقیدت!
به خاطر همین امروز یه خانمی اومده بود مدرسمون از دخترا هی تعریف میکرد و ما هی کیف میکردیم اون موقع بدجور خورد تو ذوقم! اعتدال چیزه خوبیه! پوشیه توی این زمان!توی این جامعه!به این میگن تفریط!بدون پوشیه هم میتونه خیلی عالی و کامل حجاب داشته باشه!فکر نکنم دیگه نیازی به زدن پوشیه باشه!!!!!!
پ.ن:افشین گفته بازیکنای پرسپولیس تنبیه میشن!تنبیه هم بلدی افشین؟ پ.ن:من سردمه!این پاییز کفره آدمو در میاره!آدمو جون به لب میکنه تا بارون باید! پ.ن:معاومنون عین جن تو کلاس ظاهر شد!۶ تا گوشی گرفت از بچه ها!خیلی شیک بود! پ.ن:خیلی خوشحالم که دخترم!اصلا دلم نمیخواست پسر باشم!فقط وقتی بچه بودم محرم ها خیلی آروز میکردم پسر بودم!دلم میخواست برم تو دسته!ولی الان نه! پ.ن:دلم میخواست تایپ کنم!کمبود تایپ گرفته بودم!انگشتام سست شده بودن!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی چه هوای قشنگی بود امروز! دوست دارم این هوا رو! بدجور دو نفره بود!!!
بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من به شوق ديدنت به كنار بركه
پ.ن:قشنگ بود فک کنم! پ.ن:امروز پاییز حس شد! پ.ن:یه بچه رو که بغل میکنیم فکر میکنیم که از خوشگلیشه که اینقدر دوسش داریم!ولی فکر نمیکینم این خوشگلی برای چیه؟دیروز عکس یکی دو سالگی فهیمه رو که نگاه کردم فهمیدم!اون فوق العاده بود!شیرین تر از اون چیزی که میتونستم فکرشو بکنم!اون موقع خیلی پاک و معصوم بوده! الانم عالیه!من دوسش میدارم!
پ.ن:هنوز که هنوزه بارون منو یاد پشت خونه ی هاجر میندازه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||