تبليغاتX

   
                                                   بسمه تعالی

سرنوشت:از اینکه از این شاعرانه تر و عارفانه تر نمیتونستم آپ کنم مطمئنم!

 

آیا هیچگاه
در دل شب
دور از هیاهوی زندگی
به آسمان پر ستاره نگاه کرده اید؟
و روح شما به عظمت و زیبایی آن مجذوب شده است؟
این احساس احترام و ستایش به عظمت و زیبایی
و اظهار خضوع و تسلیم در برابر خالق آن                                              
نیایش نامیده می شود.
نیایش ، ارتباط قلبی انسان است با ذات عالم هستی
نیایش ، راز و نیاز درونی انسان است با کمال مطلق
نیایش ، کشش روح است بسوی کانون غیر مادی جهان
نیایش ، پرواز انسان است بسوی پروردگار عالم
نیایش ، منحصر به انسان ها نیست
تمام موجودات عالم
در نیایشی بزرگ شرکت دارند
هر یک به زبان خود
خدا را تسبیح می کنند.

                      

 

همین الان از مراسم احیا اومدم!                    

با یه روح متفاوت تر از همیشه!

با سبکی خاطر!

البته فکر میکنم اینجوریه!

فکر میکنم حرفایی که یه سالی بود نگفته بودم به کسی گفتم!

فکر میکنم به اندازه ی یه سال!از ماه رمضون پارسال تا امسال گریه کردم!نمیدونم چرا اینجوری بودم!دلم شدیدا گرفته بود!مخصوصا وقتی که مریم اس ام اس زد و گفت دارم میرم حرم!دعا میکنم برات!شدیدا دلم حرم خواست!

دلم به یه شخصی نیاز داره که خیلی معنویت درش موج بزنه!دلم میخواد اون حرف بزنه و من گریه کنم!یعنی یه جورایی بغضم هنوز ادامه داره!هنوز به یه سری حرفا و گفته ها نیاز دارم!

 

پ.ن:دعا کردن این شب ها آسونه!خواستن هم آسون تره!لطفا این کار آسون رو در حق من انجام بدین!دعا کنید برام!

پ.ن:این جمله ی قدیمی و تکراری رو خیلی دوست دارم!شب های قدر رو قدر بدونیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                بسمه تعالی

ماه رمضون امسال خیلی متفاوت تر از هر ساله!

شاید من اینجوری حس میکنم ولی به هر چیزی که نگاه میکنم با سال قبل خیلی فرق داره!

همه چیز!

خیابون ها امسال بوی ماه رمضون نمیدن!همه ذرت مکزیکی به دست قدم میزنن!

خب بالاخره تابستونه و هوا گرمه!رانی هم تو این هوا میچسبه!مردمم که دریغ نمیکنن!

از سریالاش چی بگم؟بزنگاه قشنگه؟با اون حرکات جلف و مسخره ی عطاران!یا باز سر کار رفتنمون از نوع سیروس مقدم؟به صاحب دلان فکر میکنم و بعد اینا رو میبینم!

حس بدی بهم دست میده!

از چی بگم؟

از برنامه ی دم افطار سیما بگم که مجریش ۱۹سالشه و مهموناش بالای پنجاه سال!

جشن رمضان چی؟اجرای جوهر چی و نیما کرمی که اصلا جذاب نیست!

امسال برایم یه جوری دیگه شده!کاش میشد بهتر از این باشه!

                      


از اون اول دبستان که بودم شهریور دیگه برای حس تابستون رو نداشت!از بس این تلویزیون تبلیغ لوازم تحریر رو میکرد و هی برای ثبت نام این در اون در میرفتیم و خرید مانتو و کتاب...!

الانم بوی پاییزه!نمیدونم!حس خاصی ندارم!

 

پ.ن:چیزی برای گفتن نداشتم زیاد!فقط دلم میخواست که بنویسم!که نوشتم!

پ.ن:قالب های زیادی روی این وب گذاشته شد و عوض شد!ولی دوباره دود از کنده بلند شد!فعلا به این قالب علاقه ی بیشتری دارم!

پ.ن:افشین اینا(همون تیممون)فردا بازی دارن!قراره علیرضا گل بزنه!نمیدونی که!

پ.ن:هی میخوام لج کنم درباره ی فوتبال و پرسپولیس و صد البته افشین بیشتر بنویسم ولی دلم به حال امثال بعضی ها که حالشون از فوتبال به هم میخوره میسوزه!پس باشه یه پست ویژه!سورپرایز خواهید شد!

پ.ن:یه مطلب خیلی ساده نوشته بودم که روی یه سایت معتبر قرار گرفت!تصمیم گرفتم از این به بعد مطالب سنگین بذارم!تا بیشتر مورد توجه قرار بگیره!سعی کنید متوجه بشید!مشکل از گیرنده س!

پ.ن:هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                                      بسمه تعالی

*بر خلافه هر  ۹ سالی که درس خوندم(به جز اول دبستان) امسال زیاد هم ناراحت نمیشم اگه مدارس باز بشه!امسال قراره روزای خوبی داشته باشم!از شواهد اینجور بر میاد!محیا اجازه داری خوشحال باشی!

*یه تابستونی بود ما قرار بود با یکی از دوستان تشریف ببریم یه پارکی!بعد هی گفتیم فردا!هی گفتیم فردا!هی گفتیم فردا!آخرم قسمت نشد!(بر خلاف امسال که همش ول بودم این ور اون ور)بعد توی مدارس میگفتم یادته اون روز رفتیم پارک چقدر خوش گذشت!یادش به خیر!

حالا قرار بود برم محیا رو ببینم از اول تیر!هی نمیشد!هی یکشنبه!هی چهارشنبه!گفتم محیا من نمیخوام تاریخ تکرار بشه!عزم را جزم کرده و تشریف برده و ایشان را ملاقات کرده!روز خیلی خوبی بود!من که فیض بردم!


من جوونم هنوز!ولی دعوت شدم به نوشتن خاطرات مرگبار!مینویسیم پس:

۱)رفته بودیم شمال!بعد من و مامانم و پسر داییم(دو سال از من کوچیکتره)رفتیم سر یه زمینی بگردیم برا خودمون!بعد یهو دیدیم دو تا چشم نظاره گره ماست!نگو سگ بود!بعد من اومدم فرار کنم!مامانم گفت تکون نخور!در بری اونم دنبالت میاد!بعد ما ایستادیم!گفتیم الان راشو میکشه میره!ولی بنده خدا نمیرفت!حالا من سکته دارم میکنم! این جناب آروم آروم با ناز داشت می اومد سمت ما!بعد یه نگاه به من کرد!یه نگاه به سهیل!یه نگاه به من!یه نگاه به سهیل!بعد ترجیح داد سهیل رو انتخاب کنه!قدم زنون رفت سمتش!قشنگ شلوار پسر دایی جان رو لیس زد رفت!ما هم که جان به در بردیم رفتیم!ولی به همین سادگی نبود!سهیل رو یه درمونگاه بردیم!فشارش افتاده بود بدبخت!دستاش یخ بود!صداش در نمی اومد!خدا جان دوباره بهش داد!به من میگه چرا سنگ برنداشتی بزنیش!من از این جرئت ها داشتم که الان اینجا نبودم عزیز دلم!

۲)با بابام رفته بودیم دربند!بعد فکرشو بکن اواسط دی رفته بودیم!بعد شدیدا یخ و یخبندون بود! بعد ما کاملا با احتیاط فکرشو بکن قصد داشتیم تا کجاها پیش بریم که به یک دره خفن ناک رسیدیم پر از بوته های خاردار و همچنین سیم های خاردار!بعد من در کمال احتیاط پام لیز خورد و در آستانه ی سقوط بابام دستمو گرفت بعد از اونجایی که زمین بسیار لغزنده بود بهتر بود بابا منو ول کنه که من تنهایی به ابدیت بپیوندم چون این جوری دو تایی با هم پرواز میکردیم که یه خانمه فداکاری یقه پالتوی بابای منو محکم گرفت و در عین باربی بودن عین هرکول بابامو کشید بالا!منم که دیگه داشتم از دست میرفتم یه آقاهه در نهایت معرفت منو کشید به سمت زندگی!منو دوباره دریافتید ها!قدرمو بدونید!

۳)شبی از شب ها مامانه بنده به سرش زد که رو تختیه منو بشوره!بنا براین من بدون رو تختی روی تخت کلافه میشدم و تصمیم گرفتم پایین تخت بخوابم!بعد من خواب بودم که احساس کردم یه صدای بسیار ضعیفی اومد ولی اهمیت ندادم! بنابر این به خواب خود ادامه دادم!این جور از شواهد بر میاد دو سه دقیقه دیگه با صدای بابام و مامانم یهو پریدم!دیدیم هه!لوستر اتاقم بغلمه و بابام داره به من نگاه میکنه و مامانم داره گریه میکنه!قضیه از این قرار بود که لوستر من یهو نمیدونم چش میشه می افته پایین!از اونجایی که خواب من شدیدا سبکه اصلا بیدار نشدم!ولی بابام از اون اتاق یهو پریده اومده اتاق من!دیده لوستر قشنگ افتاده کنار من!یعنی اگه به فاصله ی چند میلی متر این ور تر بود رو مغز من فرود اومده بود!

                        

۴)با داییم اینا رفته بودیم شمال!بعد داییه من خوراک اسکی رو آبه!بعد کلی اسکی کرد و ما هم تو قایق بودیم و فیض میبردیم!این شخصی که قایق رو میروند بسی آدم خوب و ملاحظه کاری بود ولی وقتی داییم اسکیش تموم و اومد تو قایق و حرکت کردیم به سمت ساحل یهو نمیدونم چش شد این یارو بسی تند رفت!این موج ها هم نامردی نکردن ما رو با سر و مغز و دست و پا و چشم و دهن و همه اعضا به کف قایق کوبوندن!تشکر میکنم!

۵)اول راهنمایی بودم فک کنم! عاشق دوچرخه بودم*!بعد دوچرخمو یه بعد از ظهر برداشتم برم دوچرخه سواری!بعد بچه ی همسایمون هم دوم دبستان بود!اونم بردم با خودم!اون نشست جلو!منم که نشستم رو زین و کلی با خودم و دست فرمونم(در دوچرخه رونی)داشتم حال میکردم!بعد یه میدون بود!اینقدر چرخیدن دورش لذت داشت که نگو!منم هی یه دور!دو دور!سه درو! هی چرخیدم!بعد دوره آخری که منجر به ضد حال این بود که من با سرعت رکاب میزدم و این دخترک هم منو به سرعت تشویق میکرد که دیدم یه ماشینی در حال نزدیک شدن به من است!اون فهیمد من الان اصلا هدایت این دوچرخه دست خودم نیست!وایساد!ولی من با مغز رفتم تو ماشین!ماشینش له شد بیچاره!دوچرخه و من و شیما(همان دخترک)روی کاپوتش افتادیم!خیلی وحشتناک بود!خودم به جهنم!دختره امانت بود!می مرد چی؟

خب دیگه یادم نیست با اجازتون!


* دوچرخمو در کمال نامردی روز بازی ایران و بحرین که به صعود ایران به جام جهانی منجر شد اومدن از پارکینگ دزدین!بعد از ظهرش شیما اومده میگه نرگس گفتم خونه نیستی!میگم چطور؟میگه آخه دوچرخت نیست!یه دوساعتی گذشت!باور کردم که دزدیدنش!

پ.ن:ماه رمضون خوبیه!ولی الحق که سریالاش بسی شر و ور است!

پ.ن:تازه فهمیدم من چقدر ماهم!جانه شما!اصلا کسی رو ضایه نمیکنم!امروز ریحانه اس ام اس زده میگه نرگس خیلی خوشحالی که امسال با من توی یه مدرسه ای؟منم در کمال لطافت گفتم آره عزیز دلم!خودش موند!توقع نداشت!

پ.ن:چه معنی داره این مایلی کهن ضد افشین شر و ور گفته!مرتیکه بی شخصیت!

پ.ن:نمازتون!روزتون!دعاهاتون!عبادتون!همشون!قبول باشه ایشالله!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                                  بسمه تعالی

  • احمد به سلامتیُ میمنت ُ خجسته ُ شادکامی و پیروزی نامزد کرده!با کی؟فکرشم نمیکردم که یه روز بخوام با فهیمه دوستی که از سال اول دبستان همکلاس بودیم با هم و تا چند وقت پیش که هیچ موضوعی هم مطرح نبود هر چی داشتیم و نداشتیم رو برای هم شرح میدادیم فامیل بشم!خواهر فهیمه میشه زن برادر من!هنوز برام هضم نشده ولی بیش از اندازه خوشحالم!

 

  • من اعصاب ندارما!هر جا رو نگاه میکنی برای افشین متن و نامه نوشتن که چرا اینجوری شده؟چه جوری شده بدبخت؟فقط یه کمی جوگیر شده!جدی نگیرید شما!دیشب با برادر و زن برادر و خواهر زن برادر(همون فهیمه ی خودمون) رفتیم بیرون!نمیبردن ما رو که!دیگه التماس هامون جواب داد آخر سر!دیگه موقع برگشت رفتیم اون بالا بالاها که تهران زیر پامون بود نشستیم!بعد یه شخصی بود آهنگ بسیار حزن آلودی گذاشته بود تو ماشینش!بعد زیادشم کرده بود بد جور!بعد ما هم همین جوری ساکت!داشتیم به تهران نگاه میکردیم! یهو من در کمال احساس برگشتم میگم فهیمه فکرشو بکن!الان افشین توی یکی از این خونه هاست!جوری نگاه کرد بم  که فک کنم خیلی خودشو کنترل کرد که بنده رو مورد عنایت قرار نده!انگار میخواست بزنه منو!

 

  • من شدیدا به ماه رمضون علاقه دارممممم!به سحری!به افطار!به خاله بازی هاش یا همون مهمون بازی!من شدیدا منتظر سه شنبه میباشم!

 

  • این چند روز یه چیزی شدیدا زندگی رو ازم گرفته بود!ولی الان کاملا آسوده نشستم و تایپ مینمایم!کاملا خیالم راحته این چند روز آخر تابستونی!انگاری دوباره زنده شدم!جانه شما اون ته گلومو گرفته بود فشار میداد انگار!

 

  • من کاملا انسان سرخوشی هستم!اینو جدیدا دریافتمم!البته خواهر زن برادر هم بهم گوشزد کرده!

 

  • ضمنا جدیدا یافتم چقدر پست هام مسخرس!

 

  • کلاس های من بعد از ظهره!بعد چون چند جلسه تعطیلی بهشون خورد یه جلسه اضافه جمعه(یعنی دیروز)از ساعت ۹ صبح تا دوازده و نیم برامون گذاشته بودن!بعد صبح خواب بودم!یهو زنگ اس ام اس ساعت ۷ بیدارم کرد!فهیمه بود!نوشته:نرگس!نرگس!نرگس!بیا نریممم!من حال ندارم!جونه من! فکرشو بکن این موضوع چقدر براش مهم بوده که ساعت ۷ بیدار باش بوده! دیگه خلاصه منم اند رفاقت و این حرفا!نرفتیم دیگه!

 

  • یه شخصی در این دنیا وجود دارد!ابتدا منو نمیشناخت!بعد شناخت!بعد معمولی بودیم برا هم!بعد اون فکر میکرد من خیلی آدم خوبی هستم!از من خوشش اومد!بعد نمیدونم چی شده!دشمن سرسخته من شده!جانه شما!

 

  • همین دیگه!امری و عرضی نیست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                               بسمه تعالی

من خیلی ایران دوستم!من خیلی وطن دوستم!من افتخار میکنم وقتی سرود ایران پخش میشه از جام بلند میشم و با صدای بلند همخونی میکنم!من افتخار میکنم وقتی هادی ساعی مدال طلا میگیره پرچم ایران بلاتر از آمریکاست ولی....!من اصلا افتخار نمیکنم که مردمون بی فرهنگ باشن!

دیروز سوار تاکسی شدم!راننده تاکسی محترم لطف فرمودن جلوی بنده و دو خانم محترم  دیگه در صحبت با راننده ی جلویی از الفاظ:سیرابی،شیره ای و شاسکول استفاده نمودند!دیگه اون لحظه نمیتونستم به ایرانی بودن خودم افتخار کنم چون این به اصطلاح آقا هم ایرانی بود!

خوبه یه ذره ما که خودمونو میکشیم تا توی المپیک مدال بگیریم و ایران رو با افتخار کنیم با چیزای ساده این افتخار رو افزایش بدیم!بگیم که ما انسان های متمدنی هستیم!کاش باشیم...!


دی وی دی مردان پرسپولیس یه فیلم فوق العادس!تمام اون چیزهایی رو که آرزو داشتم ببینم دیدم!با شفافیت کامل!دیالوگ به دیالوگ رو از حفظم!باریکلا حافظه!


اون گوسپند بود که مهدی منو شناسایی کرده بود و خریده بود!اسم نذاشتم براش هنوز!یکی از کاندیداها علیرضائه!خب باید یاد نیکخت زنده نگه داشته باشه دیگه!ولی حالا اگه اسم دیگه ای در حضور موجود بود ذکر بفرمایید!


یکی بهم گفت یکی رو اونقدر دوست نداشته باش تا اگه یه روز اونی نبود که تو دوسش داشتی ضربه نخوری!الانم ضربه نخوردم!ولی افشین قطبی بعد از بازی با ذوب آهن این حرفا رو زده و من واقعا تعجب میکنم!افشین کسی نبود که کوچکترین انتقادی از بدترین عملکرد داوران بکنه!ولی امروز وقتی اینو توی خبرگزاری فارس خوندم اشک تو چشام جمع شد!چه چیزی اینقدر تغییرش داده؟البته من شدیدا ازش حمایت میکنم چون ضربه های بدی از داوری خورده ولی افشین هیچ وقت اینجوری صحبت نمیکرد!اینجور صحبت کردن بیشتر به قلعه نوعی میخوره تا آقای قطبی!

آقای قطبی اصلا دلم نمیخواد اون چیزی که در دلم بر سر عمو پورنگ افتاد بر سر تو هم بیفته!همون افشین خودم بمون افشین!تاکید کنم!هنوزم دیوانه وار قبولش دارم!هنوزم!بدون هیچ تغییری!


برادرم عروس شده به سلامتی!این تلفن یه لحظه هم ازش جدا نمیشه!من واقعا نمیدونم این جوون ها چه فکری میکنن!بعدا عرض میکنم کیه؟؟سورپرایز خواهید شد!


فعلا با همین ها مسفیض بشید تا بعد انشالله تعالی!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


 
یه جمع دوستانه