تبليغاتX

   
                                                         بسمه تعالی

خب وقتی یه پست درباره ی افشین باشه همین میشه دیگه!ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن که من نتونم آپ کنم و البته شما بیشتر فیض ببرید!انشاالله که مستفیض شدید؟

  • من نمیدونم واقعا!من اینقدر در  زندگی سخنرانی میکنم برای این و آن که سر درد و فک درد میگیرم!جانه شما!ولی این دفعه واقعا حرفی برای گفتن ندارم جدا!در حال تلاش هستیم تا با کلماتی روحیه را به شما بازگردانیم!به امید خدا!

 

  • نکه دیروز عید بود و نکه اسم منم ربط  داره به این عید!مهدی برام عیدی خرید!اونم چی؟گوسپند!میگه اینو گرفتم که حالا که اتاقت همه چی داره کمبود مجسمه خودت رو حس نکنی!آدم واقعا لذت میبره این همه برادرم به من لطف داره!

                       

  • علیرضا هم که دیروز ترکوند و دیگه دستش درد نکنه!
  • انصافا سخنم نمیاد.......!!!دیگه نمیشه!باید یه فکری بکنم!دارم از دست میرم!فعلا بدونید زنده ام!بقیشو خدا بزرگه!

پ.ن:عیدتون یه روز دیرتر مبارک!

پ.ن:؟!!هیچی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                                        بسمه تعالی                          

قضیه از اونجا شروع شد که بحث سرمربی گری پرسپولیس رو اسم افشین قطبی مانور میداد!افشین قطبی دستیار سر مربی تیم ملی کره بود!بعد از باخت ایران به کره تو جام ملت ها وقتی تو روزنامه خوندم افشین قطبی که یک ایرانیه بعد از برد کره خیلی خوشحالی کرده بدم اومده بود ازش!یعنی من که نمیشناختمش ولی دوست نداشتم سرمربی پرسپولیس بشه!اما به هر حال افشین قطبی سر مربی پرسپولیس شد و من زیاد پیگیر این قضیه نبودم!اما بعد از یه مدت افشین قطبی برای همه رو شد!اینکه چه شخصیتی داره و من فهمیدم که باید دوسش داشته باشم!

 


چند روزیه مجلات،روزنامه های ورزشی،سایت ها و وبلاگ ها از عوض شدن افشین قطبی حرف میزنن!از بازگشتش به ایران،از رفتاراش!

 

اما من نمیخوام قبول کنم!

 

افشین قطبی،یعنی همون امپراطور من عوض نشده!البته امیدوارم که این طوری باشه!

 

من افشین قطبی را به شدت قبول دارم چون صادقانه و در کمال احترام به سوال خبرنگاران مبنی بر اختلافش با مرزبان جواب داد و اون رو انکار نکرد!

 

من افشین قطبی را به شدت قبول دارم چون با صداقت تمام در برنامه ی نود قبل از ترک ایران بعد از دیدن ویدئویی از بازیهای یک فصل پرسپولیس نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره!

 

من افشین قطبی را به شدت قبول دارم چون در کمال احساسی بودن نتونست شیث رو بابت رفتار های گذشته ببخشه!ولی این بخشش شامل حال نیکبخت شد!افشین قطبی با کسی دشمنی نداره!

 

من افشین قطبی را به شدت قبول دارم چون نشانه ی بارز یک انسانه!

 

امپراطور بازی اولش رو برد!امپراطور باز هم مثل همیشه هیجان انگیز و جذاب خوشحالیش رو بروز داد!امپراطور باز هم از شاگردانش بعد از بازی تعریف کرد و امپراطور باز هم امپراطور باقی ماند!

 

دلم میخواد همون افشین خودم باقی بمونه!دلم نمیخواد با یه رفت و برگشت چند ماهه عوض بشه!البته من خیلی امیدوارم که نشده!

افشین دیروز هم مثل همیشه پرهیجان و با انرژی در سالن کنفرانس برای خبرنگاران از بازی گفت!

 

دیروز اولین بازی لیگ انجام شد و من دوباره سرگرم شدم به پرسپولیس و جدول و قطبی!و من دوباره هرشب دوربین خبرساز رو میبینم!و من دوباره در پست هام زیاد از افشین و البته پرسپولیس مینویسم!

  

               

 

پ.ن:افشین قطبی همون افشینه!و باز تاکید میکنم!امیدوارم همون باشه!

 

پ.ن:از صمیم قلب برای افشین قطبی آرزوی موفقیت میکنم!هم برای خودش و البته برای پرسپولیس!

 

پ.ن:من افشین رو نه هنوز بلکه همیشه با تمام تفاوت هاش قبول و البته دوست دارم!

 

پ.ن:از کسایی که ذره ای انسانیت و شعور ندارن و البته با افشین مشکل دارن متنفرم!

 

پ.ن:این عکس فوق العادس!منم تشکر میکنم ازش!

 

پ.ن:فردا قراره بریم توچال با دوستان!جاتون خالی!دعا گو هستیم!

 

پ.ن:این پست سه بار نوشته شد و سه بار پرید!این دفعه ی چهارمه که در خدمت شما هستم!به قول یکی باشد که رستگار شویم!

 

پ.ن:همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                    بسمه تعالی

من واقعا لذت میبرم میبنم وقتی مینویسم من حالم خوب نیست همه میگن شدی عین ما!چقدر روحیه آخه!؟؟چرا منو اینقدر شرمنده میکنید؟؟؟

اکیدا لاذم به ذکر من الان فوق العاده حالم خوبه!گفتم که گفته باشم!

پست قبلم میتونید جدی نگیرید!با اینکه واقعیت داشت ولی میتونید فرض کنید سرکاری بود!بستگی به خودتون داره!

  • حرفم نمیاد!این پست محض خنده بود و هیچ ارزش دیگری نداشت!
  • پستی که محض خنده باشه کامنتینگ هم نداره!
  • چقدر من بی مزه شدم جدیدا نه؟
  • ضمنا فراموش نشه دوشنبه پرسپولیس- سایپا بازی دارن!بازی مرگ و زندگیه!شما متوجه نیستین!
  • اسم این دو خط رو میشه گذاشت پست؟؟؟
  • این نقطه ها نتیجه گیری محسوب میشدن کلا!
  • همین!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط نرگس 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                 بسمه تعالی

اعصاب ندارم!

کلافم!

خل شدم باز من!!

ببینید خب اصولا نمیشه!باید من ماهی یک بار حداقل بیام اینجا ناله و نفرین و گریه کنم تا کلا زندگی ادامه داشته باشه!جان شما...!!!بعد منم که دیگه کاملا الان حالیمه شب عیده و نباید شر و ور زیاد بفرمایم ولی خب من دلم خونه چه کنم؟؟؟در هر صورت عیدتون مبارک!

            

پ.ن:باز من چند مورد بر وفق مرادم نبود داغون شدم باز!کلا من آدم بیخودی هستم نه؟به این نتیجه طی چند روز اخیر رسیدم!میدونم که شما هم همین نظر رو دارید!تلاش نکنید!

پ.ن:من!خب؟نیازمند یاری سبزتان هستم!

پ.ن:میتونید خوشحال باشید!بعد از قرنی ما یاهو نصب کردیم!فک کنم یه یک سالی میشد با میبو چت میکردم!دق میدونید یعنی چی؟تو همون مایه ها!اصلا چتم نکنی یاهو بهت انرژی میده!شکلکه بامزه نیششو باز میکنه خب!

پ.ن:داشتم پستو میخوندم ثبتش کنم دیدم یه کم نمک داره حرفام!فکر نکنید خوبم ها...!نوچ!نیستم!

پ.ن:من با خودم چه کردم باز؟

پ.ن:فردا عیده دیگه!بازم عیدتون مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                    بسمه تعالی

هیچ وقت یادم نمیره!

سنم تک رقمی بود و حالم از پیتزا به هم میخورد!وقتی همسایمون با ذوق و شوق پیتزای خونگی که درست کرده بود بهم داد و فکر کرد من الان چقدر شاد میشم....اما نشدم!بلکه با بی عقلی بچه گونم پسش دادم و گفتم نمیخوام!دوست ندارم!ذوقش کور شد بدبخت!گفت خب ببر برای مامانت!بابات!برادرات!یاد مهدی افتادم!مهدی راهنمایی بود اون موقع!یه گیم داشتیم که همیشه سر اینکه کی اول بازی کنه دعوا داشتیم با مهدی!چون اون روز گیم رو مهدی زودتر برداشته بود منم اومدم پایین و این جوری شد که همسایمون پیتزا رو بهم داد!اون موقع سر کوچمون دبلیو استار هنوز باز نشده بود که هر شب پیتزا بخوریم!با بدجنسی بچه گانه رفتم و پیتزا رو به مهدی نشون دادم!یه جوری نگاه کرد که یعنی با هم بخوریم!بعد یادش افتاد که من حالم از پیتزا به هم میخوره!گیم رو طرفم گرفت و گفت پیتزا رو بده گیم رو بگیر!

چقدر از همسامون متشکر بودم که گیم رو حداقل دو ساعت زودتر بهم رسوند!

پ.ن:اون روز که داشتم پیتزا میخوردم(خب علاقه مند شدم)یاد این ماجرا افتادم!!چقدر بچه بودم!البته چقدر بچه بودیم!هم من!هم مهدی!

                       

پ.ن:یه هفته از مرداد هم گذشت ها...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                      بسمه تعالی

سرنوشت:یه جشن بود!فقط یه جشن!اما خیلی چیزها رو خود من گرفتم!

به مناسب هفته ی جوان شهریاران جوان توی فرهنگسرای بهمن یه جشن برگزار کرده بود!روز قبل برای پسرا بود!۵ شنبه هم برای دخترا!مجریا رضا رشید پور و فاطمه صداقتی(گوینده ی پرطرفدار رادیو جوان)بودن!جشن خیلی عالی بود!تا تونستیم جیغ زدیم!داد زدیم!(رشید پور اولش که اومد گفت هر کار دلتون میخواد بکنید ولی از انجام حرکت مزون خواهشا بپرهیزید(بدبخت کلی التماس کرد تا بالاخره دخترا قبول کردن))

این مطلب رو توی راه برگشت بهش فکر کردم:

من یه دخترم!

وقتی به جشن هفته ی جوان دعوت شدم پس جوان هم هستم!

این دختر وقتی سوسک میبینه جیغ میزنه!وقتی لجش گرفته جیغ میزنه!وقتی هم میخواد خوشحالیش رو بروز بده جیغ میزنه!اگه دیگه خیلی ناراحتش کنید گریه میکنه!واضح تر بگم اگه خیلی اذیتش کنید مجبور میشه از سلاحش استفاده کنه!این دختر مهربون تره!این دختر اکثرا تابع جمع هستش!دیروز توی جشن همین دخترا رشیدپور رو وادار کردن که اعتراف کنه خیلی بهتر از پسرا بودیم!خیلی پایه تر بودیم و البته خیلی آبرو دارتر!اینو میدونم که دیروز وقتی یه روحانی برای فقط کمتر از ۵ دقیقه اومد روی سن تا یه کم حرف بزنه پسرا اینقدر هو هو کشیدن که بیچاره ترجیح داد صحبت هاش رو به یک پنجم تبدیل کنه!!

نمیخوام اوشون کشی راه بندازم و دختر رو فرشته(زنها فرشته اند آیا؟)و پسر رو ابلیس(اگه زنها فرشتن لابد مردها هم ابلیسن دیگه) بخونم!

فقط میخوام یه کم از خودم* تعریف کنم!

البته فعلم غلطه!فکر کنم متوجه شده باشید!من از خودم تعریف کردم!همین کوتاه....کافیه برای خوب بودن!

                   

پ.ن:نمیدونم!بعد از برنامه یه حس خاصی بهم دست داده بود!یه حس قشنگ!شاید از ته دلم بود که به دختر بودن خودم افتخار کردم!

پ.ن:اصلا بحث دختر پسر نیست!فقط بحث دختر بودن خودمه!پسرا موضع نگیرید لطفا!

پ.ن:دخترا شیرن مثل شمشیرن!پسرا موشن مثل خرگوشن!این شعار دیروز بود!نمیدونم تا چه حد درسته؟

*:این خودم...یعنی نه خودم!یعنی دختر ها!

پ.ن:نمیدونم جدیدا چه چیزیه!یه چیز ساده و پیش پا افتاده برام اینقدر مفهومی جلوه میکنه؟؟!چرا اینقدر بهش فکر میکنم؟؟!چرا از این همه فکر خوابم نمیبره؟؟!چرا با این جشن که میتونه خیلی شادم کنه ولی اینقدر بهش فکر میکنم که حالت افسردگی بهم دست میده!اما اینو مطمئنم که الان یه حس خوبی دارم!از همه جهت!

پ.ن:دلم میخواد تند تند آپ کنم!الان یه موضوع دیگه درگیرم کرده!باشه یه روز دیگه!چه دیدی؟شاید فردا!

پ.ن:همین!

پ.ن:دقت کردین این همین جای خداحافظی ها رو گرفته!!!ولی فعلا همین!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                    بسمه تعالی

مثل همیشه عین انسانی بیکار دارم اینور اونور رو میگردم و سرچ میکنم!بعد که این عکسو میبینم مثل انسانی سرخوش و دل شاد ذوق میکنم!

دستشون درد نکنه...!

  • جدیدا دلم میخواهد تند تند آپ بنمایم!شما هم سعی بفرمایید فیض ببرید!اگه مفتخر نشدید به وبلاگ بنده دست نزنید!مشکل از گیرنده میباشد!


خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.


از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.


او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.


در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.


وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.


در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم  چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود  واكنشي نشان دهد.


وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"


سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.


"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."


تحمل او هم به سر آمده بود.


بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.


وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.


تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.


خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.


مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود.


  • همین فعلا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                                    بسمه تعالی

هوا خیلی ناجوانمردانه تنوریه!

  • غزاله حداد عادل رو نمیشناسه!به سلامتی شما که شهرام جزایری رو به جا میارید؟؟؟

یکی از آشناهای ما بابت مهریه زنش که ۱۳۵۷ تا سکه بوده اومدن جلبش کردن بردنش زندان اوین!بعد توی اوین شهرام جزایری رو دیده!یعنی یه چیزایی تعریف میکرد وقتی آزاد شد ما مرده بودیم از خنده!میگه با شهرام جزایری رفتیم استخر تو زندان!بعد هفته ای دو روز کلاس کامپیوتر و کلاس زبان میذاشتن برامون!میگفت جزایری لپ تاپ داره وصل میشه اینترنت و اینا!میگفت اگه کارم و شغلم نبود میموندم همون جا!

                             

 

  • من نیمدونم این بابام چرا اینقدر سرخوش و دل شاده؟؟!!دو شبه داره برق ما ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب میره!بعد روز بعدش ۱۰ تا ۱۲ صبح رفت!بعد از ظهر بابام آماده باش تا ۱۰ نشسته که الان برق میره!میگم بابا جان برق صبح رفت!میگه نه الان دوباره میره!از ساعت یه ربع به ۱۰ هم اون برق های گازی رو روشن کرده!!من واقعا نمیدونم به این بابای خجسته چی بگم؟بعدشم ضایع شد دیگه!نرفت برق!

 

افشین هم که به سلامتی و میمنت و خجسته برگشت تهران دیگه!!!عزیزم!

تیرم که تموم شد به سلامتی و میمنت و خجسته!

  • عادت میکنیم زویا پیرزاد!بد نبوده تا الان!
  • می بینید چه تند تند آپ میکنم؟بازم میبینید!
  • همین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


 
یه جمع دوستانه