
|
بسمه تعالی
- یه دختری...یه زنی...یه پیرزنی! - نرگس دست تو دست بابا...دست تو دست بابا! - میفرمایید مسابقه ی هوشه دیگه!؟؟؟ - دو روز نتونستی تحمل کنی!این کتاب خشم فرشتگانم بخون!برات خوبه! - اون رانند سرویس...احمق....نگفت تو کجایی؟ - اگه من اون منی باشم که تو میخوای من باشم.دیگه اون من...من نیستم
این های دیالوگ های مورد علاقه ی من از زبان هنرمند مورد علاقه ی منه! خسرو شکیبایی...!! خیلی من حالم خوبه!خبرای خوب تر هم به دستم میرسه! خیلی غصه خوردم!مخصوصا دیشب که هنرمندا درباره ی شکیبایی صحبت میکردن! روحش شاد...یادش گرامی! پ.ن:همه اون دیالوگ ها برای خواهران غریب بود به جز آخریش که برای هامون بود! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی آخه شماها چه میفهمید حس آدمی رو که دقیقا یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بشینه پست بنویسه بعد برق بره!نه دیگه!شما هیچ درک و احساس ندارید! جاتون خالی دیروز یه عده کثیری از بندگان خدا رو سرکار گذاشتم! آقا من رفته بودم یه فرهنگسرا ثبت نام کردم برای بازدید از کتابخونه ملی!بعد دیگه کلی ذوق و شوق داشتم و اصرار کردم زود حرکت نکنید و اینا که منم بیام!من حتما میام و این حرفا!بعد دیروز قرار بود بریم جاتون خالی من خواب موندم البته همه اینا رو رو پیغام گیر گفت!چون من روم نشد جواب بدم که!
پ.ن:روز پدراتون مبارک کلی! پ.ن:یه عذاب وجدان بدی اون ته گلومو گرفته سفت فشار میده!حس خفگی بهم دست داده! پ.ن:فوتبال خونم کم شده!البته افشینشم داره ته میکشه کم کم! پ.ن:چقدر شماها نازین!!!فقط وقتی من شر و ور مینویسم نظر میدین؟؟؟؟!متن های سنگین که جا نمی افته کامل براتون!نه؟(مراجعه شود به پست قبل) پ.ن:جدیدا دچار خودشیفتگی شدم!بسی بسیار!! پ.ن:اون عذاب وجدانه هست هنوز ها! پ.ن:دست خط بازم بمونه برا پست بعد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
میگفتند جوانی عاشق شده بود.زندگی اش را پدرش تامین میکرد و هنوز گرم و سرد دنیا را نچشیده بود.پدرش را میدید که راجع به این مسائل خیلی بی تفاوت است.فکر میکرد که عقل پدرش نمیرسد و اصلا پدرش درک ندارد.میگفت : چرا پدرم عشق را نمی فهمد؟ عاشقی را نمی فهمد؟ روزی پدرش را به ملامت کشید و از آن عوالم عشق خودش چیزی با او در میان گذاشت.گفت: جان پدر! تو جلوه ی خوبان ندیده ای روی ماه و چون زلف پریشان ندیده ای ننشسته ای به گوشه ای از درد عاشقی آن دم ز در رسیدن جانان ندیده ای
خیال میکرد پدرش این چیزها را نمی فهمد و ندیده.پدرش گفت:
جان پسر! تو سفره ی بی نان ندیده ای جنگ عیال و گریه ی طفلان ندیده ای ننشسته ای به گوشه ای از درد قرض خوار آنگه ز در رسیدن مهمان ندیده ای
کتاب اسلام و نیاز های زمان ((شهید مرتضی مطهری))
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
من نمیفهمم!این ادیسون بیکار بود برق رو اختراع کرد! برق نبود مردم در صلح و صفا داشتن زندگیشونو میکردن دیگه!شب غروب نشده میخوابیدن و روزا دور هم میشستن حالشو میبردن! دیشب حول و حوش ساعت ۹ اینا بود فکر کنم برقمون تشریف بردن! بعد ما هم بیکار در کنار خانواده نشستیم و به گفتگو درباره مسائل مختلف دل سپردیم!تو عمرمون انقد با هم یه بند حرف نزده بودیم! همیشه من پای کامپیوترم!مامان و بابا تلویزیون میبینن و مهدی داره رادیو گوش میده!احمدم چون برق هست در شهر به همراه دوستان مشغول گشت و گذاره! بعد دوباره ساعت ۱۰ که برق اومد همه متفرق شدن!!! برق ساعت ۹ که رفت ۱۰ اومد.بعد بین ۱۰ تا ۱۱ بود داشتم با محیا حرف میزدم.میگفتم برقمون همین الان اومد.میگفت خب برق ما هم همین الان رفت!برقمونو پس بدین!!! بعد مسخره بازیش اینجا بود که یه ساعت بعدش دوباره برق ما رفت!همون موقع زنگ زدم به محیا میگم برقمون رفت دوباره همین الان...!!!میگه:هه!برق ما همین الان اومد!میگفتم برقمونو پس بدین!!! نکته جالب برق رفتن دیشب به یه جای مهم ختم میشد!نمیدونی که...! برق که میره این چراغ گازی ها رو روشن میکنیم دیگه!بعد احمد بیرون بود گفته بود دیر میام!بعد بابام میگفت من باید بیدار بمونم که برق بیاد این چراغه رو خاموش کنم!بعد مهدی گفت نه تو برو بخواب من بیدارم!بابام خوشحال خوشحال رفت خوابید!بعد حالا من و مهدی بیداریم هی.... مگه برقه میاد؟؟!شد یه ربع به یک مهدی گفت برو بابا من دانشگاه دارم فردا.رفت خوابید!میگم خوبه آدم یه کم مسئولیت پذیر باشه بی شخصیت!تو الان نباید بخوابی که!گوش نکرد ولی که! بعد منم در اند فداکاری و این حرفا بیدار موندم!تا یه ربع به ۲...!!!آی خوابم میومد!آی خوابم میومد!تا اومدم با بی اعصابی بلند شم برم...تشریف فرما شدن برق!بعد دیگه در نهایت مردن دسته گاز رو کشیدم.رفتم بخوابم احمد اومد! سعی کردم حرص نخورم و به خواب فکر کنم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
آخ که چقدر با خودم حال کردم! کی گفته غیرتم غیرت های قدیم!؟؟؟من الان اند غیرت و این حرفام!این پست رو که خوندم غیرته بد غیرتی شد! افشین من نه یه پست باید چند تا پست نوشت براش!!! اون برگشت! یه حسی جالب انگیزناکی بهم میگه زیادی بهم نزدیکه!! یه حسی جالب انگیز ناک تری بهم میگه من خیلی خیلی خوشحالم! یه حس جالب انگیزناک تر از همه اینا بهم میگه نرگس نیستم اگه این فصل نرم سر تمرین پرسپولیس! و از همه این حس جالب انگیزناک تر تر بهم میگه نرگس نیستم اگه با افشین عکس نندازم و نزنم تو چشم همتون! امپراطور من برگشت!میفهمی؟؟؟؟ پ.ن:تبریک بگید به من لطفا! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
من نیستم ! یعنی این که الآن تایپ می کنه ، نرگس نیست ! یعنی الآن مسافرتم ! یعنی لب دریا ! گفتم خبری داده باشم ! :) زود می یام :) خوش باشید :) ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی بنا به دلایلی دایی و زندایی و پدر و مادر بنده تشریف بردن مهمونی ولی دو نوگل باغ زندگیشون رو پیش بنده نهادند! تابستونی که بخواد این جوری شروع بشه همون بهتر که شروع نشه.یعنی شما نمیدونید این دو تا چه کردن با من!مامان بازی بود دیروز!غذا بده!فیلم بذار !خودتو کنترل کن و سعی کن مهربون باشی!منچ بازی کن!خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! حالا دارم با امیر حسین منچ بازی میکنم(امیر حسین ۶ سالشه-علیرضا ۸سالشه)بعد مثلا باید با ۸ تا مهره بازی کنیم با چهار تا بازی کردیم.دو تا اون دو تا من!بعد من دو تاشو بردم تو خونه!میگه نه باید مرتب و پشت سر هم باشه.حالا مرتب کردم بعد از قرنی میگه چرا این همه وقت تلف کردی که بخوای مرتب کنی.تو که برده بودی تو خونه اتاق هم که نمیشد بهش گفت اتاق!بیشتر شبیه طویله بود!دو تا گاوم توش میذاشتیم خیلی خوب میشد! از سر ناهار سفارش دادن که شام برامون کباب بذار.کلی خانمیت به خرج دادم کباب درست کردم با گوجه و خیارشور همچین خوشگل گذاشتم کنارش با سالاد و اینا!بعد صداشون میکنم!میگن ما گرسنمون نیست!نمیخوریم!(اون شکلکه که موهای سرشو میکنه کوش؟؟)بعد دیگه کلی مامان بازی در آوردم که اگه نخورین بزرگ نمیشین و اگه بخورین این کارو میکنم میبرمتون فلان جا و اینا که دیگه اومدن نشستن! ظهر داییم که اینا رو گذاشت میخواست بره میگفت اینا ساعت نه/نه و نیم باتریشون تموم میشه!خیالت راحت باشه!فقط من نمیدونم ساعت یک و نیم نصفه شب اینا چه جوری عین موش و گربه به همدیگه مشت و لگد نثار میکردن!من موندم! از ساعت ۹ فکرکنم براشون انیمیشن عصر یخی رو گذاشتم میبینن!ولی نه اینکه فکر کنید من برم به کارهای خودم برسم ها!نه!باید میشستم بغلشون و صحنه به صحنه به سوال های وافری که در ذهنشون پیش می اومد جواب میدادم!بله! پ.ن:دیروز روز خوبی بود کلی واقعا! پ.ن:بعد از اینکه ساعت یک و نیم داییم اومد دنبالشون من نشستم فوتبال کرواسی-ترکیه ببینم!بعد بازی صفر صفر تموم شد به وقت اضافه کشید!بعد از اونجایی که من به پنالتی علاقه وافری دارم بیدار موندم تا ایشالله بازی همون مساوی بشه به پنالتی بکشه!بعد در طی این وقت اضافه من هر ۵ دقیقه یه بار با صدای مزدک از خواب میپردیم!بعد دیگه کلی برنامه ریخته بودم که اگه کشید به پنالتی برم صورتمو بشورم که قشنگ پنالتی ها رو ببینم!بعد از سی دقیقه وقت اضافه تا دقیقه بیست و هشت اینا صفر صفر بود.بعد یهو همین طور که من خواب بودم با صدای مزدک پریدم!کرواسی گل زده بود!بعد منم کلی قاطی کردم خاموش کردم تلویزیون رو رفتم خوابیدم!حالا این دقیقه چند بود؟بیست و نه!یک دقیقه دیگه بازی تموم میشد! حالا امروز صبح بلند شدم کلی با ذوق و اینا برا مهدی تعریف میکنم که آره مهدی ضد حال خوردم و کرواسی گل زد و برد و به پنالتی نکشید و این حرفا!بعد یه برنامه ای هست بازی های شب قبل رو تفسیر میکنه!صداش کردم که بیاد گل کرواسی رو بببینه!بعد هی مجری میگفت حیف شد کرواسی حذف شد!قابلیتشو داشت!حیف شد!مهدی میگه نرگس خواب بودی!ترکیه زده اشتباهی فکر کردی کرواسی زده!شک کرده بودم به خودم!بعد هی با عصبانیت میگفتم نه بابا من میدونم کرواسی زده!بابا آبی پوشیده بودن! آخر سر معلوم شد توی دقیقه بیست و نه که بنده رفتم بخوابم ترکیه گل زده!بازی کشیده به پنالتی!ترکیه برده!یعنی توی یک دقیقه این اتفاق ها افتاده! آی من حرص میخوردم! آی مهدی مرده بود از خنده! آی من اشکم داشت در میاومد! پ.ن:این بالایی پی نوشت بود؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||