
|
بسمه تعالی
پ.ن:نمیدونم چرا این چند وقته اصلا پستام به دلم نمیشینه!خیلی بد مینویسم نه؟؟ پ.ن:همین فعلا!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی دیروز ۲۵ بهمن روز عشق بود..!روز ولنتاین..!!! اگه دیروز یه سر میرفتی بیرون چیزای جالبی میدیدی! همه یا شاسخین(شایدم شاسخیم) دستشون بود یا رنگ قرمزشون تو چشم میزد!از قلب تا جعبه های قرمز تند!چه شهر خوشگلی شده بود! قشنگ میشه اگه هر روز مردم بهانه ای برای خوشحال بودن و هدیه دادن داشته باشن! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی در سکوت تاریک آنجا چه سرد و بی صدا کبوتران نشسته اند.آنجایی که هنوز نور متولد نشده بود.آنجایی که فریاد ها جز باطل هیچ نداشت.آنجایی که در تابستان نیز سرما بر تنها بود.آنجایی که شهر در جشنواره رنگ ها نیر بی رنگ بود.آنجایی که در دفتر نقاشی کودکانشان آدمانشان کوچک...در خانه بودند و هیچ نمیدانستند.آنجایی که وهم سکوت همه را برداشته بود. و حالا اینجا...! در جشن و سرور سر از پا نمیشناسند.کبوتران...آواز خوان بر فراز شهر پرواز میکنند.روشنایی بر سر آسمان پرده افکنده.همه گرم و پر جنب و جوش.در زمستانش بهار خودنمایی میکند.در دفتر نقاشی کودکانش رنگهای اصلی فرعی ها را میسازند و همه فریاد حق سر میدهند...! و این روزگار ما بود و....هست! پ.ن:برای کلاسهای نویسندگی ازم یه متن به عنوان نمونه خواستن!منم اینو نوشتم...!
۲۰ بهمن رو هیچ وقت فراموش نمیکنم!هیچ وقت! فردا تولدمه...!!!!دعا نکنید ایشا الله صد سال زنده باشم!دعا کنید همین پنجاه سالی که شاید زنده باشم روزایی خوبی داشته باشم!همین! من باید از فردا متفاوت باشم...!!باید...!!!! از پست بعدی من یک نرگس دیگه ام!فقط کمی فرصت میخوام!
من اینو میدونم که اگه هرروز نوزادی متولد میشه یعنی خدا به آینده ما امیدواره!
خدایا شب تولدم آرزو میکنم که بهترین روزها برای خودم.خانوادم و دوستام در پیش باشه! همین!
پ.ن:سر زنگ ادبیات معلممون برای یکی از درسها مثال حضرت یوسف و برادرهاشو زد که انداختن تو چاه ولی بعدا یوسف به چه مقامی رسید و اینا.بعد غزاله برگشته به من میگه اونی که برادراش انداختنش تو چاه مگه یونس نبود؟میگم نه یونس اونی بود که رفت تو دهن نهنگ!اینم خیلی متفکرانه میگه اون که پینوکیو بود.رفته بود پدر ژپتو رو نجات بده!!!!!!!!!!!!خدای من!!!!!!منو گیر کیا انداختی؟؟؟آخه تا این حد؟؟؟؟؟
پ.ن:دلم میخواد فردا یه روز رویای باشه برام!دعا کنید که باشه! پ.ن:آنجا که تاریک بود افقی روشن تابید...!!! پ.ن:همین...!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی
نه....!!!!نمی توانم درک کنم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||
|
بسمه تعالی خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو....!!!!! این حکابت منه! روزی که بابام از سر کار می اومد و از نتیجه بازی اونروز پرسپولیس خبر نداشت و با هیجان از من که خونه تنها بودم میپرسید چند چند شدن؟؟اون من بودم که با بی حوصلگی میگفتم نمیدونم!!!خبر ندارم!!!ندیدم!!! از اون به بعد بازی هایی رو که بابام خونه نبود رو میشستم میدیدم تا بهش بگم نتیجه چی شد!!!!نتیجه این شد که من الان رو دست بابام و برادرام بلند شدم و قشنگ تا بازی تموم میشه زنگ میزنم و آمار رو میدم خدمتتشون!!!یعنی این که خیلی منطقی من الان کاملا همرنگ جماعت شدم تا در بین این سه مرد فوتبالیست(منظور از فوتبالیست یعنی همون دیدن فوتبال)اصولا کم نیارم!نه این که نخوام ببینم و مجبور باشم!شدیدا علاقه پیدا کردم!حتی اگه بازی شهرستان ممسنی و علی آباد رو هم نشون بده من میشینم میبینم! حالا دیگه من یاد احمد و مهدی میندازم که امروز پرسپولیس بازی داره!(الان کاملا فهمیدین من طرفدار پرسپولیسم یا نه؟) این جوری نبودما!!!این جوری شدم! دیروزم که شکر خدا پرسپولیس برد و .....این حرفا!!!!دیروز یه مسیج اومد برام که این پیغام رو میرسوند:خطاب به تمام استقلالی ها:یادتونه پارسال استقلال ۱۲ امتیاز از پرسپولیس جلو بود؟هه هه حالا ما ۱۳ امتیاز از اس اس جلوتریم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط نرگس
|
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ |
||