تبليغاتX

   
   

                                                   بسمه تعالی

                                                       یلدا....!!!!!

   یلدا یعنی زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن را باید جشن گرفت!

                                                  یلداتون مبارک!

پ.ن:دعا کنید شب یلدا برف بیاد! خواهش میکنم!برف میخوام من!

پ.ن:رادیو جوان از ساعت ۱۰ تا ۲ نیمه شب برای شب یلدا برنامه داره!از دستش ندین!

پ.ن:نظر پست قبل!

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط نرگس 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                         بسمه تعالی

  •  امروز چشمم رو که باز کردم صدای بارون رو شنیدم(جمله رو حال کردین؟)ذوق زده دوئیدم که برم به مامانم بگم امروز با آژانس میرم که بابام گفت بگیر بخواب با آژانس برو!خوابیدم تا هفت!هفت بلند شدم تلویزیون رو روشن کردم!داشت صبح آمد پخش میکرد!فرشید منافی بود با یه چتر دستش با سیلی که از آسمون می اومد!خیلی حرفای باحالی میزد!درباره بارون!خیلی دوست دارم یه برنامه تلویزیونی زنده که مثلا توی بارون یا برف اجرا بشه!خیلی قشنگ میشه!بعد داشتم همین طوری واسه خودم تلویزیون میدیم که دیدم فکر کنم داره دیرم میشهاصلا دلم نمیخواست برم مدرسه ولی به اجبار و بدبختی زنگ زدم آژانس!راننده آژانسه هم یه آهنگ بدون کلام گذاشته بود بسی رمانتیک!اینقده توی اون بارون حال کردم این آهنگ رو شنیدم که نگو!وقتی رسیدیم و رفتم مدرسه دلم میخواست گریه کنم!چون هم دلم میخواست صبح آمد رو تا آخرش ببینم!هم دلم میخواست توی حیاطمون میموندم زیر بارون!هم دلم میخواست همین طوری کل تهران رو با اون آژانسه و آهنگه میگشتم.......!!!!!!!اینا که نشد هیچی!وارد محیط نکبت مدرسه شدم!بدبختی نیست؟

  • چقدر خوش گذشت موقع برگشت با مریم و غزاله و محیا تا دم مترو زیر بارون قدم میزدیم و غش غش میخندیدیم!چقدر خوش گذشت من و مریم جفتمون پالتوهامون رو گرفتیم دستمون و از مترو تا دم خونه دوئیدیم!چقدر خوش گذشت وقتی دوئیدم بالا و دوربین رو برداشتم و منظره های خیس خرده عکس گرفتم....................!!!(من قصد داشتم عکس بگیرم ولی این محیا از من تقلید کرد فکرمو خوند)

                     

                    

                  


  • این چند روزه سرم خیلی شلوغه!نه از لحاظ درسی!از لحاظ تفریحی!این چند روزه منظورم ۴ شنبه ـ ۵ شنبه ـ جمعه هستش!توی هر روز نمیدونم کدوم یکی رو اجرا کنم!
  • وایییییی!!!از دست این غزاله ها خسته شدم!توی کلاسمون ۴ تا غزاله داریم که هر کدوم از یه لحاظ مشکل دارن و سوهان روح من شدن!
  • جمعه شب یلداس!نمیدونم چرا من عاشق این شبم!
  • کریسمس و تولد حضرت مسیح هم مبارک!
  • هیچی دیگه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                                         بسمه تعالی

 

مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!

 

 

منبع:نمیدونم!یعنی یادم رفته!از نویسندش کمال عذر خواهی رو دارم!


بهتون گفتم که قراره برم باشگاه والیبال اون مربیمون رو ببینم!اسمش اعظم بود!خب؟هفته پیش که رفتم!خودش نبود!خواهرش اکرم بود!ولی این دفعه خودشم اومده بود!واییی چقدر از دیدنش ذوق کردم!خلاصه وقتی داشتیم برمیگشتیم اعظم پیشنهاد داد پایه اید فردا بریم دربند؟؟؟منم که پایه!حالا قراره یه اکیپ ۱۰ نفره بشیم بریم!منم چون ته معرفت و این حرفام!فهمیه رو هم میبرم!بچس خب اونم!گناه داره!خلاصه که فردا یه دربند افتادیم!

 

پ.ن:سرم داره منفجر میشه!نمیدونم چرا؟چرا خب؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                           بسمه تعالی

هوممم!

اوهومم!

چیزه!

این دختره!منو به بازی دعوت کرده!انگار همه مثل خودش بیکارن! ولی دیگه چیکار کنم!مینویسم دیگه!

بازیشم این طوریه که باید ۵ تا از چیزایی رو که میخوای بنویسی!

اولیش سلامتی پدرم.مادرم.احمد.مهدی و خودم!!و همه چیزای خوب رو!مثل خوشبختی!یه عروس خوب البته برای مامانم!و موفقیت توی زندگیم!!اینا مهمترین مهمترین هستند!

دومیش اینه که دلم میخواد یه لحظه هایی توی زندگیم باشه که برای خودم باشم!یعنی این که احساس کنم من اصلا وجود خارجی ندارم و هیچ کس منو نمیبینه!خیلی قشنگ میشه نه؟

سومیش اینه که الان خیلی دارم احساس تنهایی میکنم!من یه خواهر میخوام!یه خواهر همسن خودم یا بزرگ تر!خیلی خوب میشه!اونوقت همه چیز رو بهش میگم!آخه میدونید چیه؟من آدمی هستم که دلم میخواد هر اتفاقی که می افته رو برای یه کی تعریف کنم!نمیتونم تو خودم نگه دارم!به خاطر همین چون کسی رو ندارم یهو دیدی یه چیزی رو به کسی که نباید بدونه گفتم!اونوقت بیا و درستش کن!واویلا!به مامانم که میگفتم من یه خواهر میخواستم که همه چیزو بهش میگفتم!میگفت یهو دیدی خواهرت اومد همه چی رو گذاشت کف دست من!هه!خب من خواهر نمیخوام!

چهارمیش اینه که من برف میخوام!فکر کنم اگر همین طوری پیش برم دیگه به جز برف نتونم عاشق هیچ کس بشم!ولی الان من در این وحله فقط برف میخوام!همین و بس!

پنجمیش اینه که فکرم آروم باشه!به خدا من مشغله فکری ندارم ولی نمیدونم چرا تا کتاب رو میگیرم دستم یاد یه چی می افتم دوباره به دیوار خیره میشوم و این منم دختری در حال فکر کردن!دلم میخواد هیچی نباشه که بهش فکر کنم!

درسته گفته ۵ تا ولی من میخوام بیشتر بنویسم خب!حاشکالی داره؟حالا هم بگم برای شماره ششم من دلم میخوام هر چه زودتر گوینده رادیو بشم!مخصوصا رادیو جوان!قرار بود برای تست گویندگی و نویسندگی با من تماس بگیرن ولی نگرفتن!هه!انشا الله که میگیرن!امیدوارم من!

برای هفتمی هم دلم میخواد والیبالیست بشم!خیلی دوست دارم!بلدم هم هستما!ولی نمیدونم چرا میرم داخل زمین عین بید میلرزم!نمیدونم چرا خب!

برای هشتمی و آخری هم دلم میخواست الان میرفتم کلاس گیتار ولی این بابائه بنده منو ننوشت!میگفت زمستونه و تاریک هوا و اینا!ولی قول داده بعد از عید بنویستم!

خب دیگه تموم شد!حالا من نمیدونم کی رو دعوت کنم!واسه خاطر همین هر کی دلش خواست بنویسه!منم خبر کنه بیام بخونم!تشکر


نمیدونم چرا الان شدیدا منتظرم شب یلدا برسه!خب برس دیگه!دهه!           

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                                        بسمه تعالی

امروز که رفتم مدرسه دیدم مریم روی یه میز توی راهرو نشسته بعد پاشو انداخته رو شوفاژ و چمباده زده تو خودش!خیلی صحنه بامزه ای بود!رفتم پیشش!بعد اینا دیروز مسابقه والیبال داشتن!گفتم چی شد!؟هه!باخته بودن! خب معلومه تو  تیمی که من نباشم اون تیم تیم نیست که!دهه!

خلاصه بعد گفت!

وایی نرگس بگو کی رو دیدم!گفتم کی رو دید؟گفت اعظم رو!!!!!!!!وایی خدای من باورم نمیشد!اعظم مربی والیبال سال قبلمون بود!معلم ورزشمون نه ها!فقط برای مسابقات والیبال اومده بود مدرسه ما!بعدم که مسابقات تموم شد همگی قرار گذاشته بودیم پنج شنبه به پنج شنبه میرفیتم یه باشگاهی بود اونجا تمرین میکردیم!بعد من و ریحانه همیشه پایه بودیم و میرفتیم ولی یک سری ماجراها پیش اومد که چون به درد سنتون نمیخوره نمیگم! دیگه نشد بریم!خلاصه از اون موقع که فکر کنم خرداد سال پیش بود من اعظم رو ندیده بودم!مریم که امروز گفت اینقده ذوق کردم که نگووو!بعد به مریم گفته بود بازم پنج شنبه ها کلاس داریم!بیا!من و مریم هم قرار گذاشتیم بریم دیگه!الان من کلی منتظر پنج شنبه هستم!ولی نمیدونم چه جوری نگاش کنم من این چند وقت!دلم براش یه ذره شده!اینقده باحال بود!وقتی میخواست یه تکنیک رو یاد بده خیلی جدی بود ولی وقتی توی زمین بچه ها شوت بازی در می آوردن یه کوچولو میخندید اینقده ناز میشد!خیلی دوسش داشتم!!


پ.ن:الان یه دو هفته ای میشه با غزاله همبغلی حرف نمیزنم!امروز داشتم به مریم میگفتم بابا مریم این خیلی لوسه!مریم مرده بود از خنده!میگم چرا میخندی؟میگه آخه غزاله میگه:بابا مریم این نرگس خیلی لوسه!

پ.ن:من لوسم آیا؟

پ.ن:اردبیل ۲۰ درجه زیر صفره!یعنی چی؟؟؟؟به قول خان داداش میگه یخچال ۱۰ درجه زیر صفره!

پ.ن:نظراتون پست قبل!چون میدونم اگه اینجا بذارم پست قبلی رو نمیخونید!چوب تر باید بالای سرتون باشه!دهه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط نرگس 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

                                               بسمه تعالی

چقدر لذت داره وقتی میخوای از خونه خارج بشی یه پالتو پوست کلفت تنت کنی بعد یه بوت پوست کلفت تر پات کنی و بری بیرون!اون وقت یه ها کنی و بعد بخار از دهنت خارج بشه!

چقدر لذت بخش!

من عاشقم!

عاشق هوای سرد!

عاشق برف!

عاشق بارون!

عاشق یخ کردن!

عاشق این که دندونام مدام از سرما به هم بخوره!

یعنی به نظر شما از این که توی برف!زیر بارون!بین باد یخ قدم بزنی لذت بخش تر کاری هست؟

و من عاشق اون پیام بازرگانی هستم که ملخ توی هوای برفی میاد در خونه مورچه رو میزنه ومیگه:مورچه!سردمه! !!!!!!!!!!!!!!

                                    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   

   بسمه تعالی

ستاره ها دارن بهم چشمک میزنن!

ماه برام دست تکون میده!

خورشید از اون بالا محبتش رو برام نثار میکنه!

آسمون و ابرها برام اشک میریزن!

شهاب سنگ از راه به این دوری به دیدنم میاد!

گلها به دنبالم راه می افتند!

و من اینجا در زمین به این بزرگی و البته سردی....به گرمای محبت خورشید خوشبختم......!!!!!!

                     

پ.ن:میدونید چیه!میخوام عوض بشم!بشم یه آدم دیگه!میخوام متفاوت باشم!میخوام یه جور دیگه بشم!میخوام اینی که هستم نباشم!تا شنبه باید روی خودم کار کنم!از شنبه این من.....من نیست!حالا ببین!

پ.ن:فعلا قالب ندارم!هه!خدا کنه یه با معرفت پیدا بشه برام قالب بسازه!خودش بفهمه کیه!

 

 پ.ن:الان که اینو دارم مینویسم در حین دیوانه شدن هستم!این خان داداش داره فوتبال میبنه(پرسپولیس ـ برق شیراز) منو دیوانه کرده!داد میزنه خب!بزن!برو!بکش!چه میدونم!ولی داره خودشو خفه میکنه!از دست میره!من میدونم!

 

 پ.ن:خدایا واقعا ازت ممنونم!فکرشو بکن امروز قرار بود امتحان عربی داشته باشیم!دیشب من این طوری بودم:

 

من:واییییییییییییییییییی!مامان دارم دیوانه میشم!به خدا اصلا حوصله ندارم بخونم!چی کار کنم؟

 

مامان:خب عزیز دلم!بذار یه ساعت دیگه که حال داری بخون!

 

(یک ساعت دیگه)

 

من:مهدی بیا بریم باهام عربی کار کن!من از این ثلاثی مزید هیچی نفهمیدم!

 

مهدی:به خدا خیلی خستم!

 

من:اصلا منم الان خستم!

 

مامان:خب بذار نیم ساعت دیگه که حال داشتی بخون!

 

(نیم ساعت دیگه)

 

من:ای بابا!اصلا حسش نیست!من گشنمه!

 

(به محض تمام شدن شام:)

 

من:شب به خیر خانواده(ساعت نه و نیم بود)

 

مامان:آره الان زود بخواب صبح پاشو بخون!

 

من:ok

(فردا صبح ساعت یک ربع به شش ساعت زنگ میزنه:)

 

من تو دلم:اصلا گور بابای عربی و ثلاثی مزید بگیر بخواب بابا!!!!

 

(میخوابم تا یک ربع به هفت!)

 

در مدرسه:معلم عربی که خیلی خیلی خیلی ازش بدم میاد و عینهو عزرائیل میمونه:بچه ها دستگاه تکثیر خراب بود هفته دیگه امتحان میگیرم ازتون!

من : 

 

پ.ن : هیچی !

                    بای فعلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


   
                                                     بسمه تعالی!

و اولین بارون پاییزی شروع به باریدن کرد......!!!!!

باز باران با ترانه 

                      با گهر های فراوان

                                            میخورد بر بام خانه

         زیر بارون قدم زدن رو همیشه دوست داشتم!چون هیچ کس نمیفهمید دارم گریه میکنم!

همیشه بهترین کسی که میتونستم خیلی آروم و با آرامش باهاش درد و دل کنم بارون بود!همیشه تا بارون میدیدم مثل خودش چشم هام بارونی میشد!همیشه بارون رو مقدس میدونستم و اجازه نمیدادم کسی بهش توهین کنه یا بگه من بارون رو دوست ندارم!بارون همیشه دوست و یار مورد علاقم بود!

             

                           

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


 
یه جمع دوستانه