تبليغاتX
یه جمع دوستانه
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
من بزرگ تر نیستم

بزرگ تر که باشی، مسئولیت هایت هم به اندازه بزرگیت می‌شوند. نه فقط بزرگ برای خودت. بزرگ تر یک نفر بودن. آن وقت مسئولیت هایت آنقدر بزرگ می‌شوند که باید آرامش نداشته خودت را به آن کوچکتره بدهی. بچه های بزرگ تر همیشه یک بار سنگین تری را نسبت به بچه آخر ها دارند. باری که خواه نا خواه خودشان از زمین برش می‌دارند. توی مدرسه با آن دختری که خواهرش کلاس بالاتر و در مدرسه خودمان درس می‌خواند هیچ وقت کل کل نمیکردم، دهن به دهن نمیشدم و مسابقه نمی‌گذاشتم.فکر می‌کردم بالاخره من تهش بازندم.اون یک خواهر بزرگ دارد که یک جا عین رابین هود از راه می‌رسد.

انگار تمام گره ها و مشکلات به دست این بزرگتره حل می‌شود. انگار نه ! واقعا می‌شود.

- سه تا خواهرند. وسطی تمام زندگیه دختر کوچیکس و خواهر بزرگه از شهرستان و خونه خودش یه گوش شنواست برای شنیدن درد و دل های همین وسطی.انگار فقط برای هم آفریده شده باشند.

چقدر بچه های اول گناه دارند

پ.ن: من چقدر خوشحالم که بچه آخرم !

+ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 2:8 بعد از ظهر | نرگس.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
هفت دقیقه مانده

حاضر می‌شوم که بروم خانه یار غار، بغل دستی اول دبستان و خواهره زن برادر فعلی. می‌خواهم پیاده بروم که با وجدانم برای وزن کم نکردن دعوایم نشود. از دم در خانه مان که حساب کنم تا یک دو راهی تقریبا شاید بیست دقیقه شود. سر دو راهی که می‌رسم طبق معمول همیشه ورهای ذهنم دعوایشان می‌شود. ور "تنبل" ذهنم می‌گوید اگر از آن کوچه ی خوف ناک بری سه دقیقه بعد می‌رسی اما  ور "ترسو" میگه نه ، دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه. اگر از راه اصلی بری بعد از ده دقیقه دم در خونشونی. تو نباید به خاطر هفت دقیقه خودتو اذیت کنی. تو باید بدونی که ... و این ور ترسو همین جور تو ذهنم داره حرف می‌زنه ، اما حرف های ور خسته بیشتر به دلم نشسته و دارم میرم سمت کوچه. کوچه هم نیست. یک پیاده روی خیلی باریک کنار اوتوبان و زیر پل هوایی است که به جز خودم هیچ آدم عاقلی را ندیدم که از آنجا عبور کند. مسیری که در همان اولین بار رد شدنم باعث شد هر موقع از آنجا رد می‌شوم تپش قلبم را با گوش غیر مسلح بشنوم و سردی دستهام را بدون چسباندنشان به صورتم احساس کنم. از همان باری که آن دو مرد کنار هم نشسته بودند و یکهو یکیشان به فاصله نیم متریم ایستاد و با یک قیافه وحشتناک گفت، خانوم این می‌خواد به من گرون بفروشه. من هی میگم ندارم ولی بازم گرون میده. گرون نمیده خدایی؟ تو بگو. گرون نمیده؟ و پشت بندش اون یکی اومد و گفت این بخر نیست خانوم تو بخر. دقیق یادم نمیاد چه عکس العملی نشون دادم اما اینو یادم هست که فقط تا دم در خانه شان دوئیدم تا همین آخرین بار که یک دختر و پسر کنار هم نشسته بودند و به پهنای صورت اشک می‌ریختند و داد و بیداد که پسره آخرش یکی خوابوند تو گوش دختره. خیلی یکهو و بی هوا . اگر یک کم قدم هایم را تندتر نمی‌کردم شک ندارم به جرم وارد شدن به حریم خصوصیشان من را هم می‌گرفت و می‌زد.البته فاکتور می‌گیرم از آدم هایی که حتی اگر با فوتوشاپ هم بخواهی وحشتناکشان کنی انقدر طبیعی نمی‌شوند که آدم های این کوچه هستند. راه عجیبی است. خدا قسمتتان نکند.

هر بار که به مقصد می‌رسم بساط توبه به راه است که قول می‌دهم دیگر از آن کوچه رد نشوم اما دفعه بعد دوباره خر می‌شوم. انگار که به دنبال هیجان باشم. انگار منتظرم ببینم این بار چه اتفاقی قرار است بیفتد؟

بالاخره یک بار این هفت دقیقه کار دستم می‌دهد. خب من این بار به خودم قول می‌دهم که دیگر از آنجا رد نشوم.هفت دقیقه که سهل است، حتی اگر هفده دقیقه بیشتر راه بروم.

+ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 0:26 قبل از ظهر | نرگس.
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
صرفا جهت تشکر

دم دمای صبح از خواب میپرم. از سرما.یه غلتی میخورم.ساعتو نگاه میکنم.خیالم راحت میشه و سعی میکنم دوباره بخوابم. خیالم راحت میشه از اینکه یه ربع ، نیم ساعت دیگه، وقتی  مامان بلند میشه که بره سرکار، شک نکن که یه پتو بزرگ و سنگین میاره میندازه روت. از مچاله شدن و زیر پتو رفتنت میفهمه.شاید هم فقط خودش می‌فهمه که با اینکه خوابی ولی آرامش اون خواب رو نداری. من خیالم راحت میشه.نه فقط به خاطر پتو و یا آرامش از دست رفته خوابم که سرما ازم میگیره.به خاطر اینکه یه کسی هست که وقتی تو به یه مسئله ای هر چقدرم کوچیک(شاید انداختن پتو) فکر میکنی و نیاز داری ، تو در حد همان فکر میمانی ، اما فکرت به واقعیت تبدیل میشود.

من خیالم راحت میشود از داشتن بعضی چیزها ... شاید هم خیلی چیزها

پ.ن: مثلا به مناسبت روز مادر

+ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:33 قبل از ظهر | نرگس.
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
یوسفی که شاه شد !

فامیلیش یوسفی است. از آن استادهایی است که بهترین حرف را هم بزنی ، اگر روی مودش نباشد چنان جواب دندان شکنی تقدیمت می‌کند که با هیچ دلداری ای قابل جبران نیست. یک چیزی تو مایه های همان مسابقه بوکس که اگر یک مشت برای گرم کردن بزنی مشت دوم مسابقه و مشت اول خودش را چنان حرفه ای می‌کوبد که دیگر نمی‌توانی بلند شوی. اما فقط اگر روی مهربانیش بیفتد دیگر سر کلاسش هیچ آرزویی نمی‌توانی داشته باشی و کارهای غیرممکنش واقعا عملی می‌شود. اینکه یک ربع بعد از شروع یک کلاس سه واحدی دانشجویی بگوید استاد خسته شدیم و جدا کلاس را تعطیل کند. البته این اتفاق هیجان انگیز را شخصا تجربه نکردم اما هستند یک جماعت کثیر که تعریف و تاییدش کردند. بارزترین ویژگی اش که در این مدت سه ماه کشفش کردم یک لبخند احمقانه بعد از گفتن یک حرف جالب است که به مدد آن چشمانش را تا حد ممکن تنگ می‌کند و تمام دندان هایش را نمایش می‌دهد.

امروز نمی‌دانم از کجا بحث کلاس کشیده شد به تاریخچه انتخاب نام های خانوادگی. فکر کنم از آنجا بود یکی از بچه ها را برای حل تمرین صدا کرد : آقای شاهی . شاهی هم به پیروی از دانشجویان قبلی که صدا شده بودند گفت بلد نیستم. استاد هم نگاهی بهش انداخت و گفت ، شاهی ! چون از فامیلیت خوشم میاد بهت منفی نم‌دم و شروع کرد به توضیح قضیه شاهی که نام قبلی قائم شهر است و از آنجایی که شاه به آن علاقه داشته اسم شاهی را رویش گذاشتند. کاملا هم درست می‌گفت. شاهی هم اعتراف کرد که اصلیتش قائم شهریست.

از همین جا شروع به توضیح دادن کرد : در قدیم که می‌خواستند برای مردم شناسنامه بگیرند از هر کس می‌پرسیدند شغلت چیست؟ اگر نجار بود ، فامیلیش می‌شد نجاری. اگر انسان درستکار و صالحی بود نام خانوادگیش را می‌گذاشتند صالحی. یا اگر اصلتش گلپایگان بود می‌شد گلپایگانی. چند لحظه صبر کرد و قیافه جدی به خودش گرفت و ادامه داد، مثلا پدربزرگه پدربزرگ من وقتی رفت شناسنامه بگیرد ، مرد دفتر خانه ای گفته تو چقدر خوشگل و خوش قیافه ای، چقدر شبیه یوسفی و اینجوری شد که فامیلی من شد یوسفی و یک دفعه از آن قیافه جدی شیفت کرد به همان لبخندهایش که تعریف کردم. بعد از چند ثانیه دوباره جدی شد و حرفی زد که بعد از این همه چرت و پرت گویی دلیل این پست من بود. "ببینید بچه ها.همیشه سعی کنید اگر میخواهید کاری را انجام بدهید یا حرفی را بزنید و یا هر چیزی که می‌خواهید خودتان به جریان بیندازیدش، قبلش شرایط و آدم ها را مهیا کنید. یک دفعه بی مقدمه و بدون آمادگی حرف را نزنید و کار را انجام ندهید. مثل الانه من.اگر من از اول بدون مقدمه می‌خواستم تاریخچه فامیلیم را بگویم شما اصلا آن را قبول نمی‌کردید. اول شاهی را مثال زدم. ثابت کردم. دوباره با مثال های بعدی نرمتان کردم.شرایط که کاملا فراهم شد ،شروع به تعریف کردن از خودم کردم" در طول این مدت انقدر جدی ندیده بودمش.

کار به سطحی بودن حرفاشو و مسخره بازی ها ندارم اما همین استاد که اگر بخواهم پیش کسی ازش تعریف کنم فقط از خنده بازی ها می‌گویم من را از صرافت انجام یک کار مهم بدون پیش زمینه انداخت.پیش خودم خیال می‌‌کردم زرنگم که میخوام یک دفعه قال قضیه رو بکنم. بذار این یک بار که جدی شده بود جدیش بگیرم و به حرفش عمل کنم.شاید جواب داد. شاید هم نه ، به امتحانش می آرزد

+ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:37 بعد از ظهر | نرگس.
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
به بزرگی یک دنیا !

یه حرف خیلی عجیب رو نسبت میدادن به آدمایی که خیلی مورد اطمینانم بودن.چنان جبهه می‌گرفتم در برابرشون که "امکان نداره" ولی امکان داشت،مطمئن شدم.

دیگه لفظ "امکان نداره" رو از دهنم انداختم. همه چی امکان داره. همه چی از همه کس ! اینو میدونم که باید از هر کسی توقع هر چیزی رو داشته باشم ، اما خب اونقد قوی نشدم که تحملشم داشته باشم.

هر روز بیشتر له می‌شم از چیزایی که می‌بینم و می‌شنوم. نمیذارن تو جهل خودم بمونم. نمیذارن دلم خوش باشه به اینکه این آدم همونیه که من فکرشو میکردم . هر روز یه پتک بزرگ آمادس که کوبیده بشه تو سر من ! 


+ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:38 بعد از ظهر | نرگس.
جمعه یکم اردیبهشت 1391
اون حال عرفانی
بدون اینکه سفارش کنه ، توی ایوون طلا ، زیر بارون ، توی وضعیتی که همه دارن از سرما یخ میزنن اما من انقدر تب دارم و بدنم داغه که احساس خفگی میکنم، براش نماز خوندم ... 
+ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 10:39 قبل از ظهر | نرگس.